پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 17:45 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 13:41 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
فخرالدین اسعد گرگانی
مشاهیر گلستان : فخرالدین اسعد گرگانی از داستان سرایـان بنام استان گلستان مـی باشد کـه علاوه بر شعر درون علوم و فلسفه نیز نبوغ بالایی داشته است. اهنگ اسپانیایی تو ببویی از وی بـه عنوان یکی از شاعران بزرگ پارسی یـاد مـیشود کـه در زمان حکم فرمایی سلطان ابوطالب طغرل بیک سلجوقی نامـی به منظور خود دست و پا کرد و به شـهرت رسید و در سال 446 ه ” 1504 م ” جان بـه جان آفرین تسلیم کرد.
فخرالدین اسعد گرگانی درون جوانی وطن خود ” گرگان ” را ترک کرده و به اصفهان ” سال 443 ” رفته وی معاصر و مداح طغرل سلجوقی بوده و در فتح اصفهان همراه وی بوده و هنگامـی کـه سلطان از اصفهان بـه قصد تصرف همدان خارج شد فخرالدین درون اصفهان با عمـید ابوالفتح مظفر نیشابوری کـه از طرف طغزل بیک سلجوقی بـه حکومت اصفهان تعیین شده بود باقی ماند.
در ملاقات هایی کـه مـیان فخرالدین اسعد گرگانی و ابوالفتح مظفر گذشت یک روز حاکم اصفهان صحبت از داستان ویس و رامـین کرد و حاکم اصفهان از او خواست کـه داستان ویس و رامـین را بـه نظم درون آورد و در نـهایت فخرالدین اسعد گرگانی از دستورات حاکم اطاعت کرد و به ترجمـه ی آن از پهلوی بـه پارسی و در آوردن آن بـه نظم همت گماشت.
از ابیـات ویس و رامـین معلوم مـی شود کـه شاعر بـه هنگام نظم داستان جوان بوده هست :
چو این نامـه بخوانی ای سخن دان گناه من بخوان از پاک یزدان
بگو یـارب بیـامرز این جوان را کـه گفتست این نگارین داستان را
در تاریخ ادبیـات جهان داستان سرایـان بزرگی منظومـه های جاودانـه ای آفریده اند, منظومـه هائی کـه قرنـها ب و دهان بدهان از نسلی بـه نسل دیگر بـه ارث رسیده است.
از جمله منظومـه های فنا نا پذیر مـیتوان شیرین وفرهاد , لیلی و مجنون , وامق و عذرا , رمئو و ژولیت و ویس و رامـین را کـه سرآمد منظومـه های عاشقانـه بوده اند نام برد.
منظومـه ویس و رامـین شاهکاری هست که توسط فخرالدین اسد گرگانی حدود یک هزار سال پیش بـه نظم درون آمده و بجامـه بشری اهدا شده است.
داستان ویس و رامـین از داستان های کهن ایرانی هست و برخی مـیگویند از داستان های مربوط بـه اواخر عهد اشکانی مـی باشد.
صاحب مجمع التواریخ و القصص این قصه را مربوط بـه زمان شاپور پسر اردشیر بابکان مـی داند و گفته هست : اهنگ اسپانیایی تو ببویی اندر عهد شاپور قصه ی ویس ورامـین بوده هست , و موبد برادر رامـین صاحب طرفی بود از دست شاپور , بـه مرو نشستی و خراسان و ماهان بـه فرمان او بود.
همچنین دلایلی کـه برای اشکانی بودن این داستان آورده مـیشود :
شاه شاهان : مـهرداد دوم نخستینی بود کـه از لقب شاه شاهان به منظور خود استفاده کرد, درون ویس و رامـین هم به منظور شاه موبد, برادر رامـین و شوهر ویس لقب شاه شاهان بارها به منظور او بـه کار رفته هست و هرچند بعد از مـهرداد نیز شماری از شاهان اشکانی از این لقب بهره بردند ولی هیچ یک بـه اقتدار او نرسیدند.
جنگ با ارمنستان : مـهرداد دوم درون سال ۱۱۰ پ.م بـه جنگ با ارمنستان رفت. اهنگ اسپانیایی تو ببویی این موضوع درون ویس و رامـین نیز آمدهاست :
که رامـین رفت خواهد سوی ارمن
به نخچیر شکار و جنگ دشمن
جنگ ایران و روم : درون سال ۱۲۲/۱۲۱ پ.م مـهرداد دوم بـه آسیـای کوچک و روم حمله مـیکند و پیروز مـیشود, درون ویس و رامـین نیز آمدهاست :
شاهنشـه موبد از قیصر خبر یـافت
که قیصر دل ز راه مـهر برتافت
ز بد راهی نـهادی دیگر آورد
به خودکامـی سر از چنبر برآورد
همـه پیمانهای کرده بشکست
بسیهای موبد را فروبست
ز روم آمد سپاهی سوی ایران
بسی آباد را د ویران
در ادامـه ی داستان هم شرح داده مـیشود کـه شاه از تمام شـهرها لشکری آماده مـیکند و به نبرد با رومـیان مـیرود و پیروز باز مـیگردد.
ساتراپ ساتراپها : درون نقش برجسته های بیستون, نقش برجستهای از مـهرداد دوم وجود دارد کـه ۴ تن از ساتراپهای محلی درون برابر وی قرار دارند.
یکی از این افراد همـین گودرز هست که بـه عنوان ساتراپ ساتراپها, یعنی مسئول تمامـی ایـالات درون پیشاپیش ساتراپ های محلی قرار گرفتهاست.
در ویس و رامـین مـیخوانیم کـه رامـین به منظور فراموشی ویس از شاه مـیخواهد کـه او را سپهبدِ ماهآباد ” ایـالت ماد ” کند, کـه شاه درون استقبال از این پیشنـهاد حکم رانی گرگان و ری و کوهستان را نیز بـه رامـین مـیسپارد و در ادامـه نیز روشن مـیشود علاوه بر این مناطق بر مناطق دیگری نیز حکم مـیراندهاست :
بگشت او گرد مرز پادشاهی
گرفته رای فرمانش روایی
نشسته با سپاهی درون سپاهان
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان که تا ری و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد
استقلال از شاهنشاه :
رامـین با رسیدن بـه قزوین دیگر از شاهنشاه اطاعت نمـیکند و خود را پادشاه مـیخواند, گودرز نیز درون سال ۹۱ پ.م از فرمان مـهرداد دوم سرپیچی مـیکند و خود را شاه ایران مـیخواند, جالب هست که رامـین بر پایـهٔ ” ویس و رامـین ” درون مناطق غربی ایران قرار مـیگیرد و گودرز نیز درون مناطق غربی ایران بودهاست.
خورشیدشاه :
یکی از القاب مـهرداد دوم, خورشید بودهاست کـه او را خورشیدشاه نیز مـیخواندهاند, درون ” ویس و رامـین ” نیز چنین آمده هست :
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشید نام من گرفته
پایتخت :
پایتخت شاهنشاه (موبدشاه) درون ویس و رامـین شـهر مرو درون ۳۰۰ کیلومتری عشق آباد مـیباشد و پایتخت مـهرداد دوم نیز درون شـهری بـه نام ” نیسا ” درون نزدیکی عشقآباد امروزی بوده هست که امروزه ویرانـه های آن باقیست, بعد مـیتوان پذیرفت کـه مراد شاعر از شـهر مرو, همان شـهر نیسا بوده است.
دیگر دلایل :
شرح ویژگیهای دژ اشکفت دیوان در ویس و رامـین نشان مـیدهد کـه این بنا بسیـار مستحکم و استوار بوده هست و مـی توانیم زمان کاربری این بنا را با عصر مـهرداد دوم منطبق کنیم.
در ویس و رامـین از روابط مـیان دربار ایران و دربار چین سخن گفته مـیشود کـه در زمان مـهرداد دوم نیز چنین روابطی وجود داشته است.
تطابق زایچه :
از جمله ی محکم ترین دلایل پیرامون این موضوع زایچه ی (جدول یـا شرح محل ستارگان کـه بیشتر بـه مناسبتهایی ویژه چون زایش, مرگ و یـا وقوع جنگی ثبت مـیشده است. ) هست که درون کتاب ویس و رامـین آورده شدهاست و بیـانگر زمانی هست که شاه به منظور نخستین بار با ویس دیدار مـیکند, کـه با دانش ستارهشناسی امروز و با بررسی وضعیت آسمان درون فاصله ی سالهای ۲۴۷ قبل از مـیلاد که تا پایـان دورهٔ ساسانیـان و حتی زمان زندگی فخر الدین اسعد گرگانی, تنـها مـی توان بـه یک حالت منطبق با نشانـههای زایچهه ی کتاب ویس و رامـین برخورد کرد و این تاریخ هم برابر با ۱ جولای ۱۱۶ پ.م مـی باشد و این درست همان زمانی هست که مـهرداد دوم درون ایران پادشاهی مـیکرد.
از آنجا کـه در بنظم درون آوردن این داستان جاودانـه شاعر نـهایت فصاحت و بلاغت و روانی را رعایت داشته منظومـه او سر مشق شاعرانی قرار گرفت کـه در سرودن داستان های عاشقانـه درون زبان پارسی بـه شـهرت رسیدند.
از آنجمله مـیتوان بـه نظامـی بزرگ شاعر ایرانی اشارتی نمود کـه در خلق منظومـه فنا ناپذیر خسرو و شیرین خود از سبیـاق و اندیشـه فخر گرگانی تاثیر بسزا پذیرفته است.
این داستان پیش از آن کـه فخر الدین اسعد آن را بـه نظم درون آورد مـیان ایرانیـان شـهرت داشت.
قدیمـی ترینی کـه در دوره ی اسلامـی از این داستان درون اشعار خودش یـاد کرده ابو نواس هست که درون یکی از فارسیـات خود چنین گفته هست :
و ما تتلون فی شروین دستبی و فر جردات رامـین و ویس :
داستان ویس و رامـین بر خلاف بسیـاری از کتب پهلش از اسلام کـه در نخستین قرن های هجری بـه زبان عربی درآورده بودند از آن زبان نقل نشده بود لیکن درون بعضی نواحی ایران هنوز نسخه هایی از متن پهلوی آن درون مـیان مردم رایج و مورد علاقه آنان بود
و درون اصفهان مردم بر اثر دانستن زبان پهلوی آن کتاب را مـیشناختند و آن را مـیخواندند.
روش فخرالدین اسعد در نظم این داستان همان هست که ناقلان داستان های قدیم بـه نظم فارسی داشتند, و این طریق از قرن چهارم درون مـیان شاعران متداول بود.
تصرف شاعران درون این گونـه داستان ها آراستن معانی با الفاظ زیبا و تشبیـهات بدیع و اوصاف دل انگیز یعنی آرایش های ظاهری و معنوی هست و علاوه بر این درون مقدمـه کتاب و آغاز و انجام فصل ها نیز گاه سخنانی از خود دارند .
فخر الدین اسعد که تا زمانی که داستان ویس و رامـین را آغاز نکرده بود از همـین روش استفاده کرد اما از آن بعد از روایت های کتبی وشفاهی درباره ی این داستان استفاده کرد.
متن پهلوی داستان ویس و رامـین چنان کـه فخرالدین اسعد گفته هست فاقد آرایش های لفظی و معنوی هست و شاعر آن را بـه صورت نظم درون آورده هست و استعارات و تشبیـهات زیبا و دلپذیر درون آن بـه کار هست که درون ادبیـات فارسی تازگی دارد کـه از قدیم درون نزد ناقدان سخن معروف بوده است.
فخرالدین اسعد درون گزارش این داستان جانب سادگی و فصاحت و بلاغت را نگه داشته است, چون این کتاب از زبان فارسی مـیانـه گزارش شده هست بسیـاری از لغات و ترکیبات آن زبان را درون خودش حفظ کرده است;
برای مثال [ ابا , ابی , ابر ] بـه جای [ با , بی , بر ]
و [ پول ] بـه جای [ پل ]
و [ ایدون و همـیدون ] بـه جای [ چنین ] از این قبیل کلمات اند.
فخرالدین از شاعران شیرین سخن و ساده گوی ایران است, اشعار او همـه طبیعی و از هر گونـه تکلف خالی است.
صنایع و تکلفات ادبا از نظر او بی ارج و بهاست و در تعبیرات و تشبیـه و استعاره بـه تقلید از گذشتگان پایبند نیست و رعایت قواعد قافیـه را هم چندان لازم نمـی داند هر چند کـه فخرالدین اسعد بـه بهترین وجه تز عهده ی نظم کتاب بر آمده هست و کتاب او بـه سرعت مشـهور و مورد قبول واقع شده است, ولی چون محتوای کتاب مربوط بـه فرهنگ کهن بوده هست و درون مواردی با موازین اخلاقی و اجتماعی اسلامـی تطبیق نمـی کرده از شـهرت و رواج آن کاسته شده است.
خلاصه داستان => ویس و رامـین
شعر و داستان/امـین فرومدی
مجله شمالگردی
فخرالدین اسعد گرگانی از داستان سرایـان بزرگ ایرانی هست که درون نیمـه ی اول قرن پنجم هجری مـی زیست و دوره ی شاعری و شـهرتش مصادف بود با عهد سلطان ابوطالب طغرل سلجوقی و گویـا درون اواخر عهد همـین پادشاه بعد از 446 هجری وفات یـافت . تنـها اثر او منظومـه ی ویس و رامـین هست که بین سا های 455-446 از ترجمـه ی پهلوی بـه نظم فارسی درآمده هست . موضوع این منظومـه یک داستان کهن ایرانی هست که مربوط بـه دوره ی ملوک الطوایفی اشکانیـان بوده هست . خلاصه ای از داستان این چنین هست :
شاه شاهان « شاه موبد » کـه شاهان فرمانبردار او بودند با «شـهرو» ملکه ی زیبای ماهاباد عهد بست کـه اگر صاحب ی شد او را بـه نامزدی شاه موبد درآورد . از شـهرو ویس بـه دنیـا آمد و مادر پیمان شکنی کرد و ش را بـه برادرش «ویرو» داد . لیکن شاه موبد بـه جنگ برخاست و چون با جنگ براو غلبه نکرد بـه حیله متوسل شد و ویس را از دژبیرون کشید و به خراسان برد . درون راه رامـین برادر جوان موبد بـه ویس دل باخت و ویس هم چندی بعد عاشق رامـین شد و هردو از دست شاه موبد گریختند درون ادامـه یک سلسله حوادث پیـاپی مـیان رامـین و موبد و ویس رخ داد که تا این کـه شاه موبد درگذشت و رامـین بـه جای برادر برتخت نشست و سالیـان دراز با ویس بزیست و چون ویس درگذشت رامـین پادشاهی را بـه پسر داد و خود درون آتشکده معتکف شد .
منظومـه ی ویس و رامـین از باب آن کـه یک داستان کهن ایرانی هست و از روی آن کـه ناظم آن را بـه بهترین وجه بـه نظم درآورده هست و فصاحت و بلاغت شایـان توجهی دارد بـه زودی مشـهور و مقبول طبع قرار گرفت و تا اوایل قرن هفتم چنان کـه از سخن عوفی برمـی آید داستانی مشـهور و رایج بود و سرمشق شاعرانی بود کـه دست بـه سرودن داستان های عاشقانـه مـی زدند .
شعر و داستان(امـین فرومدی)
منبع:وب ساغر
تصوير مسجدالحرام درون حال حاضر.
تصوير اي مسجدالحرام.
و اين هم طرح توسعه مکه کـه در سال 2012 آماده شد و پذيراي 2 ميليون زائر مـی باشد.
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-وبلاگ رهروان ولایت
در مـیان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی هست و قومـی آن را مـی پرستند. عابد خشمگین شد ، اهنگ اسپانیایی تو ببویی برخاست و تبر بر دوش نـهاد که تا آن درخت را برکند.ابلیس بـه صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد ، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نـه ، ب درخت اولویت دارد. مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمـین کوفت و بر اش نشست.ابلیس درون این مـیان گفت: دست بدار که تا سخنی بگویم ، تو کـه پیـامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، بـه خانـه برگرد ، که تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نـهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است عابد با خود گفت : راست مـی گوید یکی از آن بـه صدقه دهم و آن دیگر هم بـه معاش صرف کنم و برگشت. بامداد دیگر روز ، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.باز درون همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت : که تا آن درخت برکنم ؛ گفت : دروغ هست ، بـه خدا هرگز نتوانی کند و در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی درون دست! عابد گفت: دست بدار که تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، درون چنگ تو حقیر شدم؟ابلیس گفت: آن وقت تو به منظور خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد ، کـه هرکار به منظور خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار به منظور دنیـا و دینار خشمگین شدی، بعد مغلوب من گشتی.
شعر و داستان(امـین فرومدی)
گفته مـی شد هر کـه با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟
فریدون مشیری
شعر و داستان/امـین فرومدی
مشکلات امسال از مردم گریزان مـی شود
همت ما صرف مشکل های توران مـی شود
عزممان معطوف کشورهای ویران مـی شود
هر خری یکسال با ما باشد انسان مـی شود!
وضع بازار جهان با ما بـه سامان مـی شود
بی گمان درون کار ما امسال حیران مـی شود
الغرض دیگر بهشت عالم «ایران» مـی شود
پول، مثل کاه درون کشور فراوان مـی شود
بیشتر بالا رود، اجناس ارزان مـی شود
نفت، خرج مردم مظلوم «لبنان» مـی شود
«روسیـه» هر روز از حرفش پشیمان مـی شود
بعد از این اقدام ما ایران گلستان مـی شود
باقی عالم تماماً اهل ایمان مـی شود
سوی کشورهای عالم رفتن آسان مـی شود
دشمنی با ما کند وضعش پریشان مـی شود
پیش بینی مـی کنم معتاد و بنگی هرچه هست
ترک خواهد کرد و جان مـی گیرد و خان مـی شود
توی دانشگاه بیش از توی زندان مـی شود
یکصدا حرف تمامـی "بعله قربان" مـی شود
دور دور ِ خنده های بینوایـان مـی شود
جان تو سال دگر "تا حد امکان" مـی شود.
باقر رمزی باصر
شعر و داستان(امـین فرومدی)
«خوشترین ساعات عمر من آنزمان هست که تو را درون نـهایت عسرت و رنج و بدبختی دیده، بی سامانی و دربدریت را مشاهده کرده، ناله ناکامـی و پی پناهیت را شنیده، خفت حاجتمندی و حقارتت را تماشا کرده، سرت را بـه زیر سنگ حوادث مـی نگرم.»
مـیدانی چرا؟
برای آنکه از جان خود عزیزترت داشته دوستت مـیدارم، مـیخوام بدینوسیله راه مبارزه با مشکلات را آموخته، جوهر ذاتت ظاهر گردیده، بزرگ و سعادتمندت بینم.
فرزندم بر تلخی و سختگیری من خورده مگیر، زیرا، این هست آنچه او از من به منظور من خواسته، من درباره تو آرزو مـی کنم.» از رمان شیرین شکر تلخ-جعفر شـهری
شعر و داستان(امـین فرومدی)
در سال1980
گروهي مسلح با ادعاي مـهدويت مسجدالحرام را بـه تصرف خود درآوردند. کـه متاسفانـه باعث تير اندازي و شليک توپ درون مسجدالحرام براي دستگيري اين افراد شد.
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-وبلاگ رهروان ولایت
کفی گل درون همـه روی زمـی نیست
که بر وی خون چندین آدمـی نیست
که مـیداند کـه این دیر کهن سال
چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوری گیرد از سر
چو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کـه بیند دور او را
بدان که تا در نیـابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدن
چه شاید دیدن و چتوان شنیدن
ز جور و عدل درون هر دور سازیست
درو داننده را پوشیده رازی است
نمـیخواهی کـه بینی جور بر جور
نباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند زنـهار
بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمائی ذوفنونی
نشاید برد ازین ابلق حرونی
چو گربه خویشتن که تا کی پرستی
بیفکن از بغل گربه کـه رستی
فلک چندان کـه دیگ خاک را پخت
نرفت از خوی او خامـی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیم خایـه
بسی پرمایـه را بردست مایـه
عروس خاک اگر بدر منیرست
به دست باد کن امرش کـه پیرست
مگر خسفی کـه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروز
تو بر بادی چنین مشعل مـیفروز
در این یک مشت خاک ای خاک درون مشت
گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن کـه این خاک خطرناک
بر انگشت بریده بر کند خاک
تو بیاندام ازین اندام سستی
که گاهی رخنـه دارد گه درستی
فرود افتادن آسان باشد از بام
اگر درون ره نباشد عذر اندام
نـه بینی مرد بیاندام درون خواب
نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن ندیده
که ما زین نـه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی
چو نارنج از زلیخا زخم یـابی
سحر گه مست شو سنگی برانداز
ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بنـه زیندار نـه در
مگر کایمن شوی زین مار نـه سر
نفس کو خواجه تاش زندگانی است
ز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بیعشق مرده است
که بر ما یک بـه یک دمـها شمرده است
به حتما عشق را فرهاد بودن
پس آن گاهی بـه مردن شاد بودن
مـهندس دسته پولاد تیشـه
ز چوب نارتر کردی همـیشـه
ز بهر آنکه باشد دستگیرش
به دست اندر بود فرمان پذیرش
چو بشنید این سخنـهای جگرتاب
فراز کوه کرد آن تیشـه پرتاب
سنان درون سنگ رفت و دسته درون خاک
چنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته بر آمد شوشـه نار
درختی گشت و بار آورد بسیـار
از آن شوشـه کنون گر ناریـابی
دوای درد هر بیماریـابی
نظامـی گر ندید آن ناربن را
در و هر لحظه تیغی چند مـیبست
به رویش درون دریغی چند مـیبست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا
زبانش چون نشد لال ای دریغا
کسی را دل دهد کین راز گوید؟
نـه بیند ور بـه بیند باز گوید
چو افتاد این سخن درون گوش فرهاد
ز طاق کوه چون کوهی درون افتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد
که گفتی دور باشی بر جگر خورد
به زاری گفت کاوخ رنج بردم
ندیده راحتی درون رنج مردم
اگر صد آید فرا پیش
برد گرگ از گله قربان درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان
که هر باز حتما داد مستان
فرو رفته بـه خاک آن سرو چالاک
چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان
چرا بر من نگردد باغ زندان
پریده از چمن کبک بهاری
چرا چون ابر نخروشم بـه زاری
فرو مرده چراغ عالم افروز
چرا روزم نگردد شب بدین روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست
مـهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شیرین درون عدم خواهم رسیدن
به یک تک که تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین درون جهان داد
زمـین بر یـاد او بوسید و جان داد
زمانـه خود جز این کاری نداند
که اندوهی دهد جانی ستاند
چو کار افتاده گردد بینوائی
درش درون گیرد از هر سو بلائی
به هر شاخ گلی کو درون زند چنگ
به جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بیبهر گردد
که درون کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شو بخت
که برباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر ازینسان درون نشیب است
جوانی را چنین پا درون رکیب است
کسی یـابد ز دوران رستگاری
که بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار درون دیری نشیند
که با چندان چراغش نبیند
جهان دیو هست و وقت دیو بستن
به خوشخوئی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ بـه خود بر خوی بد را
بهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردم سرشتی
هم اینجا و هم آنجا درون بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مست
چو بیداران برآور درون جهان دست
که چندان خفت خواهی درون دل خاک
که فرموشت کند دوران افلاک
بدین پنجاه ساله حقه بازی
بدین یک مـهره گل که تا چند نازی
نـه پنجه سال اگر پنجه هزار است
سرش برنـه کـه هم ناپایدار است
نشاید آهنین تر بودن از سنگ
ببین تاریک چون ریزد بـه فرسنگ
زمـین نطعیست ریگش چون نریزد
که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا کـه شد بر خاک این دشت
سیـاووشی نرست از زیر این طشت
هر آن ذره کـه آرد تند بادی
مگر یک چندی افتد دستش از کار
درنگی درون حساب آید پدیدار
طلب د نافرجام گویی
گره پیشانیی دلتنگ رویی
چو قصاب از غضب خونی نشانی
چو نفاط از بروت آتش فشانی
سخنهای بدش تعلیم د
به زر وعده بـه آهن بیم د
فرستادند سوی بی ستونش
شده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دید
به دستش دشنـه پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بند
چو پیل مست گشته کوه مـیکند
دلش درون کار شیرین گرم گشته
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش کـه در جان و جگر داشت
نـه از خویش و نـه از عالم خبر داشت
به یـاد روی شیرین بیت مـیگفت
چو آتش تیشـه مـیزد کوه مـیسفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد
زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل درون چکاری
چرا عمری بـه غفلت مـیگذاری
بگفتا بر نشاط نام یـاری
کنم زینسان کـه بینی دستکاری
چه یـار آن یـار کو شیرین زبانست
مرا صد بار شیرینتر ز جانست
چو مرد ترش روی تلخ گفتار
دم شیرین ز شیرین دید درون کار
بر آورد از سر حسرت یکی باد
که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک
ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه
به آب دیده شستندش همـه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند
جهان سالار خسرو هر زمانی
به چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحب خبر بود
که هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه
ملک را یک بـه یک دی آگاه
نـه کوه آن قلعه پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان را
که چون فرهاد دید آن دلستان را
در آمد زور دستش را شکوهی
به هر زخمـی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی درون گرفته است
ز سنگ آیین سختی بر گفته است
بدان آهن کـه او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی مـیزند چون شیر جنگی
کلنگی نـه کـه آن باشد کلنگی
بچربد روبه ار چربیش باشد
و گر با گرگ هم چربیش باشد
چو از دینار جورا بیشتر بار
ترازو سر بـه گرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوت یکی ماه
ز پشت کوه بیرون آورد راه
ملک بیسنگ شد زان سنگ سفتن
که بایستش بـه ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیـار
چه حتما ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمند
که گر خواهی کـه آسان گردد این مجد
فرو کن قاصدی را کز سر راه
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست
فرو گفت این غزل درون پرده راست
مخسب ای دیده دولت زمانی
مگر کز خوشدلی یـابی نشانی
برآی از کوه صبر ای صبح امـید
دلم را چشم روشن کن بـه خورشید
بساز ای بخت با من روزکی چند
کلیدی خواه و بگشای از من این بند
ز سر بیرون کن ای طالع گرانی
رها کن که تا توانی ناتوانی
به عیـاری برآر ای دوست دستی
برافکن لشگر غم را شکستی
جگر درون تاب و دل درون موج خونست
گر آری رحمتی وقتش کنونست
نـه زین افتادهتر یـابی ضعیفی
نـه زین بیچارهتر یـابی حریفی
اگر بر کف ندانم ریخت آبی
توانم کرد بر آتش کبابی
و گر جلاب را نشایم
فقاعی را بـه دست آخر گشایم
و گر نقشی ندانم دوخت آخر
سپند خانـه دانم سوخت آخر
و گر چینی ندانم درون نشاندن
توانم گردی از دامن فشاندن
مـیندازم چو سایـه بر سر خاک
که من خود اوفتادم زار و غمناک
چو مـه درون خانـه پروینیت باید
چو زهره درد بر چینیت باید
سرایت را بهر خدمت کـه خواهی
کنیزی مـیکنم دعوی نـه شاهی
مرا پرسی کـه چونی زارزویم
چو مـیدانی و مـیپرسی چه گویم
غریبی چون بود غمخوار مانده
ز کار افتاده و در کار مانده
چو گل درون عاشقی پرده دریده
ز عالم رفته و عالم ندیده
چو خاک آماجگاه تیر گشته
چو لاله درون جوانی پیر گشته
به امـیدی جهان بر باد داده
به پنداری بدین روز اوفتاده
نـه هم پشتی کـه پشتم گرم دارد
نـه بختی کز غریبان شرم دارد
مثل زد غرفه چون مـیمرد بیرخت
که حتما مرده را نیز از جهان بخت
ز بی کامـی دلم تنـها نشین است
بسازم گر ترا کام اینچنین است
چو برناید مرا کامـی کـه باید
بسازم که تا ترا کامـی بر آید
مگر تلخ آمد آنرا وجودم
که وقت ساختن سوزد چو عودم
مرا این سوختن سوری عظیمست
که سوز عاشقان سوزی سلیمست
نخواهم کرد بر تو حکم رانی
6ربیع الاول سال604هجری قمری:« مولانا جلال الدین محمد مولوی»عارف، متفكر وشاعرپرآوازه ایرانی متولد شد. او ازاهالی بلخ بود اما همراه پدربه قونیـه رفت و سالیـان متمادی دراین شـهرزندگی كرد. مولانا درحلب و دمشق ، مسند وعظ و خطابه داشت نظر شما چیست.
درقونیـه تدریس مـی كرد و دراین ایـام بعد ازآشنایی با شمس تبریزی روحش پریشان و آشفته شد و تدریس را رهاكرد. مردم قونیـه و شاگردان مولانا شمس را ازقونیـه بیرون راندند اما باردیگر برپریشانی مولانا افزوده شد. سرانجام شمس بـه قونیـه بازگشت اما درسال645هجری قمری ناپدید شد و تا ابد داغ هجراو بردل محزون مولانا نشست. ازآن بعد مولوی بـه تهذیب نفس پرداخت و سرودن مثنوی را آغازكرد. ازدیگرآثاراین شاعرپرآوازه «فیـه مافیـه، كلیـات شمس و مجالس سَبعِه» را مـی توان نام برد.
من مست و تو دیوانـه ما را کـه برد خانـه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانـه
در شـهر یکی را هشیـار نمـیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانـه
جانا بـه خرابات آ که تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانـه
هر گوشـه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانـه
تو وقف خراباتی دخلت مـی و خرجت مـی
زین وقف بـه هشیـاران مسپار یکی دانـه
ای لولی بربط زن تو مستتری یـا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانـه
از خانـه برون رفتم مستیم بـه پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانـه
چون کشتی بیلنگر کژ مـیشد و مژ مـیشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانـه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمـیم ز ترکستان نیمـیم ز فرغانـه
نیمـیم ز آب و گل نیمـیم ز جان و دل
نیمـیمدریـا نیمـی همـه دردانـه
گفتم کـه رفیقی کن با من کـه منم خویشت
گفتا کـه بنشناسم من خویش ز بیگانـه
من بیدل و دستارم درون خانـه خمارم
یک سخن دارم هین شرح دهم یـا نـه
در حلقه لنگانی مـیباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیـانـه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانـه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون کـه درافکندی صد فتنـه فتانـه
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت ایران ناز
روز بزرگداشت عطار نیشابوری هر ساله ۲۵ فروردین ماه مـیباشد. محمد عطار نیشابوری از شاعران مشـهور بوده است.مصیبت نامـه و الهی نامـه از آثار اوست.
این سرزمـین از گذشتههای دور تاکنون شعرای زیـادی بـه خود دیده است. یکی از شاعران و عارفان معروف قرن هفتم هجری قمری محمد عطار نیشابوری است. شعرهای این شاعر نامـی بیش از آنکه درگیر ردیف و قافیـه شده باشد معناگراست. شاید بـه ظاهر عطار نیشابوری درون مقایسه با دیگر شاعران از شـهرت کمتری برخوردار باشد اما شعرهایش درون زمـینـه عرفان اسلامـی بسیـار زیبا سروده شده است. بـه مناسبت روز بزرگداشت عطار نیشابوری مختصری بـه شرح بیوگرافی او پرداختهایم.
"مولوی"
مختصری از بیوگرافی شیخ عطار نیشابوری
شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری از شعرای بزرگ و مشـهور ادبیـات فارسی است. وی درون حدود سال ۵۴۰ درون روستای «کدکن» یـا «شادیـاخ» از کنارههای نیشابور، دیده بـه جهان گشود. پدر و مادر او، افرادی صالح و ارادتمند خواجه کائنات حضرت محمد صلیالله علیـه و آله و سلم بودند و از این رو، فرزند دلبند خود را، همنام حضرت ختمـی مرتبت «محمد» نـهادند که تا این نام نیکو درون شخصیت و کمال و الگوپذیری او نقشی بسزا و ارزشمند داشته باشد.چرا بـه وی لقب عطار دادند؟
پیشـه عطار، فروش گیـاهان و گلهای خوشبو و عطرآگین دارویی بوده هست و بدین سبب، درون بیشتر شعرهایش از خود بـه نام عطار یـاد مـیکند، خود شیخ عطار درون بسیـاری از قصاید و غزلیـات و مثنویها گاهی خود را فرید مـینامد کـه ظاهرا مخفف لقبش همان فریدالدین مـیباشد. وی بـه دلیل شغلش، عطاری، از پزشکی نیز آگاهی داشته و روزانـه بسیـار از بیماران را معاینـه و با داروهای گیـاهی مداوا مـیکرده است. عطار ظاهرا مردی متمول و متمکن بوده هست و بطوریکه خود شیخ مـیفرماید نـه تنـها احتیـاج بهی نداشته بلکه بیش از آنچه حتما داشته و از همـه فارغ بوده است.چنانكه از ظاهر آثار عطار بر مـیآید، او بر مذهب اهل سنت بوده است. اظهار ارادت فراوانی كه عطار نسبت بـه خلفای سهگانـه و شافعی و ابوحنیفه درون مثنوی خسرونامـه و كتاب تذكرهالاولیـا دارد، بـه نحوی هست كه تردید درون مذهب او را از بین مـیبرد و جایی به منظور شک باقی نمـیگذارد. با این حال نسبت بـه خاندان اهل بیت خصوصا مولیالموحدین علیبن ابیطالب (ع) اخلاص و ارادتی توم با صدق نیت و حسن اعتقاد دارد.
عطار همزمان با دارو فروشی و درمان بیماران بـه سرودن شعر مـیپرداخت. اگرچه فهرست دقیقی از آثار او درون دست نیست اما تعداد كتابهایی را كه بـه او نسبت دادهاند، از صد جلد متجاوز است.
آثار مسلم عطار را مـیتوان بـه این قرار دانست:
- مصیبت نامـه
- الهی نامـه
- اسرار نامـه
- مختار نامـه
- مقامات طیور
- خسرو نامـه
- جواهر نامـه
- شرح القلب
- دیوان قصاید و غزلیـات
شخصیت والا، متانت، وارستگی و قدرت شاعری عطار را متمایز کرده هست و شاعران قرنهای بعد بـه استادی و پرهیزکاری عطار اعتراف مـیکنند.
روز بزرگداشت عطار نیشابوری
شیخ عطار قریب بـه هشتاد سال عمر کرده هست و این سال عمر با آنچه خود شیخ عطار درباره سنین عمر خود ذکر مـیکند وفق دارد. چنانکه از مجموع گفتههای مختلف برمـیآید، سال وفاتش درون حدود سال ۶۱۸ درون قتل عام نیشابور درون فتنـه مغول اتفاق افتاده است. بـه همـین منظور روز ۲۵ فروردین ماه درون تقویم رسمـی کشور بـه نام عطار نیشابوری نامگذاری شده هست و همـه ساله مراسم بزرگداشت این شاعر و عارف نامـی درون شـهر نیشابور برگزار مـیشود.همایش ملی به منظور روز بزرگداشت عطار نیشابوری ۲۵ فروردین ماه با پیـام فرهنگ و ارشاد اسلامـی و حضور شخصیتها و عطارشناسان و اندیشمندان درون نیشابور برگزار خواهد شد و در این روز پیـام احمد مسجد جامعی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامـی ایران درون سراسر جهان مخابره خواهد شد و در بیش از ۲۵ کشور جهان آیین و مراسم ویژه بزرگداشت عطار نیشابوری این شاعر و عارف وارسته و شـهیر ایران و جهان برگزار خواهد شد.
به مناسبت روز بزرگداشت عطار نیشابوری برنامـههای این روز با صدا درآمدن (زنگ عرفان) درون تمامـی مدرسههای شـهرستان نیشابور آغاز مـیشود و سپس همایش علمـی اندیشمندان و محققان علم و ادب و عرفان با حضور برخی از استادان درون محل فرهنگسرای سیمرغ درون نوبت صبح برگزار خواهد شد و سپس گلباران مقبره عطار نیشابوری، این شاعر و عارف نامـی ایران توسط دانش آموزان انجام خواهد شد.
اجرای موسیقی سنتی، انتشار بولتن جهت معرفی اثر و شخصیت عطار نیشابوری، سخنرانی اساتید برجسته دانشگاه و برگزاری نمایشگاه کتاب و صنایع دستی از دیگر برنامـههای روز بزرگداشت عطار نیشابوری است.
زین بیش جهان نمـیرسد حصه تو ... چون نوبت خویش داشتی خیز و برو
دانی تو کـه هر کـه زاد ناچار بمرد ... بـه از چو من و چون ز تو بسیـار بمرد
هر روز بمـیر صد ره و زنده بباش ... کاسان نبود تو را بـه یک بار بمرد
چون قاعده بقای ما عین فناست ... بر عین فنا کار بـه نتوان آراست
برخیز کـه آن زمان کـه بنشستی راست ... چه سود کـه نانشسته بر حتما خاست
"شیخ محمد عطار نیشابوری"
گردآوری: مجله اینترنتی ستاره
حضرت ابراهيم و فرزندش اسماعيل اولين بار خانـه کعبه را بنا نـهادند. با جاري شدن چشمـه زمزم کم کم قبايلي جذب اين ناحيه شده و در اطراف خانـه کعبه ساکن شدند
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-وبلاگ رهروان ولایت
ای دماوندِ بعد از باران من
ای رسیده تاایوان من
ای تکانده برف را از شانـه ات
باز بیرون آمدی از خانـه ات
آمدی با آن کلاه برف خود
آمدی با شال آه ژرف خود
شیر صبح و نان خورشیدت بـه دست
گام های گرم تو یخ را شکست
ای عمر من حرفی بزن
بر سکوت شیشـه ها برفی بزن
ای نـهان درون هالهی افسانـه ها
شعله هایت درون اجاق خانـه ها
باز هم از نور و از آتش بگو
بازهم افسانـه از آرش بگو
□
تیر آرش راه مـی پوید هنوز
در مسیرش مـی دمد گلهای روز
چشم آرش چون هوا بارانی است
تیر او درون اوج سرگردانی است
باز آرش همچو روحی شعله ور
مـی سپارد راه درون این بوم و بر
جان آرش باز هم پر مـی زند
گوش کن، دارد یکی درون مـی زند
□
مـی رسد از راه ابری تیره فام
رویـها حرف هایی ناتمام
مـیهمان حس مـی کند ناخوانده است
پشت درون آهی از او جا مانده است.
شعر و داستان/امـین فرومدی
در شـهر وينسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد بـه نام زنان وفادار کـه داستان جالبی دارد و مردم آنجا با افتخار آنرا تعريف ميکنند .
در سال 1140 مـیلادی شاه کنراد سوم شـهر را تسخير ميکند و مردم بـه اين قلعه پناه مـی برند و فرمانده دشمن پيام ميدهد کـه حاضر هست اجازه بدهد فقط زنان وبچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترين دارایی خودشان را هم بردارند و بروند بـه شرطی کـه به تنـهایی قادر بـه حمل آن باشند.
قيافه فرمانده ديدنی بود وقتی ديد هر زنی شوهر خودش را کول کرده و دارد از قلعه خارج ميشود ...!
زنان مجرد هم پدر يا برادرشان را حمل ميد شاه خنده اش ميگيرد، اما خلف وعده نمـی کند و اجازه ميدهد بروند .
و اين قلعه از آنزمان که تا به امروز بـه نام "قلعه زنان وفادار" شناخته ميشود اينکه با ارزش ترين چيز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود و اينکه اينقدر باهوش بودند کـه زندگی عزيزان خود را نجات دادند تحسين برانگيز هست .
شعر و داستان/امـین فرومدی
چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 22:22 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید کـه این سخن بای درون مـیان نـهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی کـه مصلحت درون نـهان داشتن چیست؟ گفت که تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایـه و دیگر شماتت همسایـه.
مگوی انده ِ خویش با دشمنان کـه لا حول گویند شادی کنان
گلستان سعدی باب چهارم
زنی مسیحی درون شـهر ونیز بـه خاطر ابتلا بـه بیماری ایدز درون حال مرگ بود . بـه کشیش مـیگن کـه بیـادو باعث آرامش روحی زن بشـه.کشیش مـیادو با زن صحبت مـی کنـه اما هیچ فایده ای نداره . زن مـیگه: من باخته ام . من تموم زندگیمو ویران کرده ام . من دارم با درد و رنج بـه جهنم مـیرم . هیچ امـیدی برام نمونده .
در همـین موقع چشم کشیش بـه ع زیبایی درون اتاق مـی افته ،کمـی فکر مـی کنـه، بعد از زن مـی پرسه:” اون عکیـه؟
زن با خوشحالی پاسخ مـیده : اون ، زیبا ترینی کـه در دنیـا دارم.خیلی دوسش دارم.
کشیش مـی پرسه اگر ت بـه دردسر بیفته یـا خطایی ازش سر بزنـه ، کمکش مـی کنی؟ مـی بخشیش ؟ بازم دوستش داری؟
زن نالان مـیگه : البته کـه کمکش مـی کنم . من حاضرم هر چیزی کـه از دستم بر بیـاد براش انجام بدم! چرا این سؤالو مـی کنی؟
کشیش مـیگه چون مـی خوام بدونی کـه خدا هم تورو خیلی دوست داره و عکسی از تو رو نزد خودش نگه داشته .
شعر و داستان/امـین فرومدی
چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 21:29 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
در زمان امـیر کبیر هرج و مرج درون بازار بـه حدی بود کـه که هر درون مغازه اش از همـه نوع مـی فروخت. بـه دستور امـیر کبیر هری ملزم بـه فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد، مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همـه بـه همـین شکل. بعد از مدتی بـه امـیر کبیر خبر دادند شخصی بـه همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم مـی فروشد، امـیر کبیر دستور داد او را حاضر د و از او دلیل کارش را پرسیدند، آن شخص درون جواب گفت:ی کـه تنباکو از من مـی خرد ممکن هست هنگام استعمال بـه سرفه بیـافتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را بـه همراه تنباکو مـی فروشم. از آن زمان کار و حرف بی ربط را بـه حرفهای بند تنبونی مثال مـی زنند.
شعر و داستان/امـین فرومدی
عیـادگاری با دکتر روحانی , حجت الاسلام حسن روحانی، رئیس جمـهور
صبح امروز با لباس ورزشی درون مجموعه تلهکابین توچال حضور یـافت.
در ادامـه عیـادگاری دو هوادار خانم با دکتر روحانی کـه در توچال گرفته شده مـیبینید:
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-نیک صالحی
دوران کوتاه حکومت امام علی(علیـه السلام) بهترین مصداق برقراری عدالت درون جامعه اسلامـی مـیباشد. عدالتی کـه همگان را برابر ساخت و حقوق را بـه تساوی تقسیم نمود. جامعهای کـه در آن سیـاه و سفید، عرب و عجم، با یکدیگر تفاوتی نداشتند. هر مـیتوانست بـه راحتی حقوق خویش را دریـافت کرده و بدون دغدغه بـه امرار معاش پردازد. سیره امام علی (علیـه السلام) بهترین الگو به منظور هر انسانی هست که مـیخواهد عادلانـه زندگی نماید. بدین منظور درون این مجال بـه بررسی عدالت اجتماعی درون نـهج البلاغه، مـیپردازیم.
جلوه عدالت علوی (علیـه السلام)
مـهمترین جلوه عدالت اجتماعی امام علی (علیـه السلام) حفاظت از بیت المال و تقسیم عادلانـه آن بین مردم است. ایشان درون فرازی از خطبههای خود (خطبه ۱۳ نـهج البلاغه) مـیفرمایند: «به خدا سوگند! بیت المال تاراج شده را هر کجا باشد کـه بیـابم بـه صاحبان اصلی آن بازمـیگردانم، اگر چه با آن ازدواج کرده، یـا کنیزانی خریده باشند، زیرا درون عدالت گشایش به منظور عموم است».
امام علی (علیـه السلام) هنگامـی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت کـه معیـارها، درون مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ بعد هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونـه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت کـه بیعت با او آشکار انجام شود که تا رضایت امت معلوم گردد.
آنگاه حضرت با طبقهای روبه رو شد کـه در نظام پیشین موقعیت اجتماعی و مالی متمایز از دیگر مسلمانان داشتند، بعد با ایشان مقابله کرد و امور را بـه جای خود، یعنی برابری شدید مـیام مردم درون حقوق و تکالیف، بازگرداند، درون نتیجه، آتش چندین جنگ علیـه حضرت افروخته شد.
«پس هر دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. بعد شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی مـیان شما تقسیم مـیشود. خدا، دنیـا را اجر و پاداش به منظور پرهیزکاران قرار نداده است»
از سوی دیگر، اردوگاه امویـان از سیـاست رشوه و خ پنـهانی همپیمانان سود مـیجست. امام علی(علیـه السلام) با رد این سیـاست، بر پیروی از سیـاست مبتنی بر عدل و برابری مـیان مردم پای مـیفشرد. امام (علیـه السلام) بـه این مقدار نیز بسنده نکرد؛ بلکه همـه داراییهایی را کـه با زور و از راه چپاول گردآوری شده بود، مصادره کرد.
امام علی (علیـه السلام) اصرار داشت از خود و دوستان و یـاران خاصش اسوه و نمونـهای درون دوری از خوشیها و لذات دنیـا ارائه دهد؛ بـه این اعتبار کـه اینگونـه بودن حاکمان به منظور سیـاست عدالت اجتماعی، امری طبیعی است.
علاوه بر این، امام (علیـه السلام) مُصِر بود کـه حال تولید و تولیدکنندگان مراعات شود و آنان بـه پرداخت مالیـاتهایی کـه توان آن را ندارند، مکلف نشوند و با ایشان بزرگوارانـه برخورد شود.
سیـاست امام (علیـه السلام) درون جمع زکات و مالیـات نیز مبتنی بر همـین روش مـهربانانـه بود؛ و طی آن، حقوق فقیران ـ کـه خدای بزرگ حقوقشان را بر مسلمانان ثروتمند واجب کرده هست ـ حفظ مـیشد.
پایـه نخست، مساوات درون حقوق و تکالیف و پایـه دوم، عدالت درون توزیع ثروت است. درون این دنیـای فانی و گذرا، مـیان عرب و عجم و مـهاجر و انصار و پیشینی و پسینی تفاوتی نیست؛ و اگر برخی درون راه خدا فداکاری کردهاند، اجرشان با خدا هست و این فداکاری توجیـهگر این نیست کـه به جای ثواب خدا، بـه خوردن ناحق اموال مردم روی آورند و عملشان با باطل کنند و آنچه درون نزد خدا هست بهتر و ماندنیتر است:
امام علی (علیـه السلام) هنگامـی اداره دولت اسلام را برعهده گرفت کـه معیـارها، درون مراحل پیشین خلط و حق با باطل مخلوط شده بود؛ بعد هدف حضرت از مواجه شدن با حکومت، تأسیس نمونـه دولت عدل الهی بود. از این رو اصرار داشت کـه بیعت با او آشکار انجام شود که تا رضایت امت معلوم گردد
«پس هر دعوت خدا و رسولش را اجابت کند و آیین ما را تصدیق کند و در دین ما داخل شود و به قبله ما رو آورد، حقوق و حدود اسلام بر او واجب است. بعد شما بندگان خدایید و مال، مال خداست و به طور مساوی مـیان شما تقسیم مـیشود. خدا، دنیـا را اجر و پاداش به منظور پرهیزکاران قرار نداده است».
عدالت و احقاق حقوقِ همـیشـه پایمال شده محرومان و مستضعفان و پیکار مداوم با صاحبان زر و زور، همواره مـهمترین دغدغههای انسانهای وارسته و بلندنظری هست که مـیخواهند با همـه وجود، عدالت و انسانیت را درون جوامع بشری، جاری کنند. بیتردید پیشوای حقطلبان و عدالتجویـان تاریخ، مولای متقیـان حضرت علی بن ابی طالب (علیـه السلام) هست که با گفتار و رفتار والای خود، که تا لحظه شـهادت، درون راه احقاق حق و اجرای عدالت، لحظهای از پا ننشت. ما نیز بـه عنوان شیعه و پیرو این امام همام وظیفه داریم که تا در حد توان خویش به منظور برقراری عدالت درون اجتماع تلاش کرده و سیره آن بزرگمرد تاریخ را بـه منصه ظهور گذاریم.
سرچشمـه ی عشق با علی آمده است
گل کرده بهشت که تا علی آمده است
شد کعبه حرمخانـه مـیلاد علی(ع)
کز کعبه صدای یـا علی آمده است
مـیلاد امام علی (ع) آغازگر اشاعه عدالت
و مردانگی و معرف والاترین الگوی شـهامت و دیـانت
بر عاشقانش مبارک باد . . .
شعر و داستان/امـین فرومدی
سلامت را نمـی خواهند پاسخ گفت
سرها درون گریبان است
کسی سر بر نیـارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یـاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سویی یـازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه مـی آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد درون پیش چشمانت
نفس کاین هست ، بعد دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یـا نزدیک ؟
مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانـه سرد هست ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، درون بگشای
منم من ، مـیهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام بعد آفرینش ، نغمـه ی ناجور
نـه از رومم ، نـه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیـا بگشای درون ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! مـیزبانا ! مـیهمان سال و ماهت پشت درون چون موج مـی لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مـی گویی کـه بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت مـی دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما هست این ، یـادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ مـیدان ، مرده یـا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نـه توی مرگ اندود ، پنـهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمـی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها درون گریبان ، دستها پنـهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمـین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مـهر و ماه
زمستان است
شعر و داستان(امـین فرومدی)
منارجنبان درون جایی واقع شده کـه احتمالا روزگاری قبرستان بوده و عمو عبدالله کارلادانی را زیر طاق این بنا بـه خاک سپردهاند. البته شواهد حاکی از آن هست که بنا بعد از خاک سپاری عمو عبدالله ساخته شده و منارهها سالها بعد بـه بنا اضافه شدهاست.
منارجنبان از آن رو اهمـیت دارد کـه ضد زلزله ساخته شدهاست. عجایب این بنا از آن روست کـه اگر یک مناره بـه لرزش بیفتد، مناره دوم هم مـیلرزد و شواهد امروز حاکی از آن هست که کل بنا هم مـیلرزد. بـه همـین علت هست که ۷۰۰ سال از ساخت این بنا گذشته و هنوز پابرجاست.
درباره لرزش منارههای عجیب منارجنبان گزارشی آماده شده کـه مـیتوانید آن را ببینید
برای اطلاع بیشتر و دیدن فیلم روی لینک زیر کلیک کنید:
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت عصر ایران
ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمـیشوند و یـا لمس نمـیگردند، بلکه درون دل احساس مـیشوند. این ماجرا را دوستم تعریف کرد:
او مـیگفت کـه پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست کـه با زن دیگری به منظور شام و سینما بیرون بروم. گفت کـه مرا دوست دارد ولی مطمئن هست که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگر کـه همسرم خواست با او بیرون برم، مادرم بود. او 19سال پیش بیوه شده بود ولی مشغلههای زندگی و داشتن 3فرزند باعث شده بود کـه من فقط درون موارد اتفاقی و نامنظم بـه او سر ب. آن شب بـه او زنگ زدم و...
با نگرانی از من پرسید مگر چه شده؟ نگران شدهبود، گفتم: بـه نظرم رسید بسیـار دلپذیر خواهد بود اگر امشب با هم باشیم...جمعه عصر وقتی به منظور بردنش مـیرفتم کمـی عصبی بودم، او جلوی درون خانـه ایستاده بود و لباسی را پوشیده بود کـه در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهرهای روشن همچون فرشتگان بـه من لبخند مـیزد. وقتی سوار ماشین شد گفت بـه دوستانش گفته کـه امشب با پسرم به منظور گردش بیرون مـیروم و آنـها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودند...به رستورانی رفتیم کـه خیلی لونبود اما جای دنجی بود. وقتی منو را نگاه مـیکرد، لبخند حاکی از رضایت را بر چهرهاش مـیدیدم...
به من گفت وقتی کوچک بودیم و با هم رستوران مـیرفتیم، او بود کـه منوی رستوران را مـیخواند...من هم گفتم حالا وقتش رسیده کـه تو استراحت کنی و بگذاری من این لطف را درون حق تو انجام دهم...هنگام صرف شام گپ و گفت صمـیمانـهای داشتیم...آنقدر حرف زدیم کـه سینما را از دست دادیم...وقتی او را بـه خانـه رساندم گفت کـه باز هم با من بیرون خواهد آمد بـه شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم...
چند روز بعد مادرم درون اثر یک حمله قلبی درگذشت، کمـی بعدتر پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی کـه با مادرم آن شب غذا خوردیم بـه دستم رسید. همراه با یـادداشتی کـه به آن ضمـیمـه شده بود: نمـیدانم کـه آیـا درون آنجا خواهم بود یـا نـه ولی هزینـه را به منظور 2نفر پرداخت کردهام یکی به منظور تو و یکی هم به منظور همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمـید آن شب به منظور من چه مفهومـی داشته است، دوستت دارم پسرم.
آن هنگام بود کـه دریـافتم چقدر اهمـیت دارد کـه به موقع بـه عزیزانمان بگوییم کـه دوستشان داریم و زمانی کـه شایسته آنـهاست بـه آنـها اختصاص دهیم...به نظرم هیچ چیز درون زندگی مـهمتر از خداوند و خانواده نیست، زمانی کـه شایسته عزیزانتان هست به آنـها اختصاص دهید زیرا هرگز نمـیتوان این امور را بـه وقت دیگری واگذار نمود...
شعر و داستان(امـین فرومدی)
خبر انلاین
در پی ات پا سر بـه رویـا مـی
به آرزوی یک بار دیدنت
دل بـه دریـا مـی
مدعیـان معبدت
بریده اند نفس عاشقانت را
زیر چکمـه های دیکتاتوری
مـی گویند تو مرده ای.باور نمـی کنم
مـی دانم کـه پشت زمستانـهای ملالت پوش ایستاده ای
و منتظر مردان آزاده ای ای آزادی!
در چهار فصل سکوت منجمد این عصر
به هوای تو،توان زیستن دارم
در اعماق روحرویـای آزادی آن سوی دریـاها
در فراقت مویـه مـی کنم
در غیـاب تو از غریو تباهی
در سکوت ملتهب زمـین
به رعشـه مـی افتد اعصاب هر خیـابان
و هویت انسان،گرفتار بحران...
آی ای آزادی!
با یـاد تو این شبستان،روشن از شور آواز مـی کنم
و دلم را
و خانـه ام را
و سراسر زمـین را
تمام زنجیرها،و سیم های خاردار را
به همت جوانمردان باز مـی کنم
مـی دانم کـه فردا خواهی آمد
و پا برهنگان دو باره زنده خواهند شد
زخم های شان را مرهمـی خواهی بود
فردا کـه بیـایی صداقت مـهر فرمان خواهد راند
فردا-روزی،مردان قبیله عشق فریـاد مـی دارند:
مردم!دم تان گرم!
از خانـه هاتان قدم بـه خیـابانـها گذارید!
که او آمد.
چه با شکوه آمد!
همان کـه سرو ها درون راهش قامت شان شکست
در یک شب توفانی
همان کـه شقایق ها به منظور دیدنش
وضوی خون گرفتند
نماز عشق گزاردند
همان کـه آزادمردان
برای آمدنش،آیین عیـاری آموختند
پا بـه کوچه مـی دوم
گیسو پریشان
فریـاد مـی :آزادی!...
شعر و داستان(امـین فرومدی)
حوصله ندارم اما … همـه ی قصه رو مـی گم
همـه ی قصه رو حتی … اونجایی کـه دوست ندارم
بذار صحبت کنیم این بار … جای اینکه بنویسیم
راجع بـه دو جین سوالو … یـه سری عقده ی بدخیم
مـی دونم کـه دیگه مُردم … مرگمم موقتی نیست
این جواز دفن و کفنـه … یـه صدای لعنتی نیست
توی این بحبحه ی شک … وسط این همـه بحران
خودمو گوشـه ی آسفالت … جا گذاشتم تو اتوبان
ژست بی خوابی و منگی … واسه من نگیر دوباره
کسی کـه جلوت نشسته … عصبی و لت و پاره
من دیگه اصن نمـی خوام … تیغ و رو رگم بسرن
پایتخت دود و گوگرد … قهرمان قصه ی من
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
خط موشک و تو دستت … نسل من خط کشی مـی کرد
واسه انفجار قلبت … شعر من مـی کرد
جعبه جعبه استخون و … غم پرچمای بی باد
کودکی نسل ما رو … بـه قرنطینـه فرستاد
من با زندگی و شعرم … یـا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما … خیلی تلخه سرنوشتم
حالا هی غلط بگیر از … دیکته های نانوشتم
یـا کـه اوراق بهادار … بده جای سرنوشتم
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
بین این صدتا اتوبان … یـه مسیر منحنی نیست
کهی پشت سرم هی … نده فرمان واسه ی ایست
وقتی آژیر و کشیدن … توی گوش لت و پارم
خودم عین بمب دستی … شعرمم شد انفجارم
یـه نفر رو درون و دیوار … خون خاطره مـی پاشـه
یـه نفر کـه مـی گه این بار … بذار انگشت و رو ماشـه
خیلی ساده نرسیدیم … سر صحنـه واسه اجرا
انگاری کـه محض خنده … گرگه زد بـه گله ی ما
منزوی شو توی قلبت … یـاد کارون شب دجله
سر کوچه های بن بست …. یـاد حجله پشت حجله
بچه های خاک و بارون .. یـادته ریختن تو مـیدون
مادراشون پشت شیشـه … پدراشون ته دالون
پس چرا با تو غریبه س … نسل بی خاطره ی من
یـادمون نیست کـه چجوری… واسه همدیگه مـی مردن
پاش بیفته باز دوباره … روی مغربت مـی بارم
باز توی منطقه ی مـین … دست و پامو جا مـیذارم
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اگه عاشقت نبودم … پا نمـیداد این ترانـه
بیخیـال بدبیـاری … زنده باد این عاشقانـه
اسم پایتخت و با خون … مـی نویسم واسه یـادداشت
تنـها چیزی کـه تو دنیـا … روی پاهام نگهم داشت
سر و ته کنم تو جاده … مقصدم تهش همـینجاست
وسط برجای تهرون … ازدحام شعر و رویـاست
مـیگذره این روزا از ما … ما هم از گلایـه هامون
عادی مـی شن این حوادث … اگه سختن اگه آسون
توی پاییز مجاور … وسطای ماه آذر
شد قرارمون کـه با هم … بزنیم بـه سیم آخر
دانلود ترانـه ی طهران تهران از رضا یزدانی : دانلود آهنگ با کیفیت 320
شعر و داستان(امـین فرومدی)
فرهنگ > کتاب - ایسنا نوشت: علیرضا پنجهای مـیگوید: سطح مالی مردم بالاتر آمده اما نسبت بـه کتاب کمرمق هستند. مردم ایران هفتهای دو بار کباب و ساندویچشان را مـیخورند، اما کتاب نمـیخرند.
این شاعر ، درباره تاثیر رسانـه بر کتاب اظهار کرد: من سردبیر یک مجله استانی بـه نام "دوات" هستم. درون شمارهای درباره بحران مخاطب کتاب صحبت کردم. وضعیت مطالعات مردم تغییر پیدا کرده هست و آنچنان کـه پیشبینی مـیشد جامعه بـه سمت سختافزارها همچون تلفن همراه و تبلت رفته است. زمانی سیستم رایـانـه فقط نزد اشخاص تحصیلکرده و دانشجویـان یـافت مـیشد؛ اما اکنون اسمارتفونها درون دستانی هست که حتی نمـیتوانند یک املای ساده را 5 بگیرند.
او درون ادامـه بیـان کرد: شکل مطالعه تفاوت پیدا کرده است. رسانـههای مکتوب مـیتوانند موثر باشند اما بیشترین نقش را حتما آموزشوپرورش بازی کند.ی نمـیتواند درون مـیانـه 16 سالگی بـه فرزندش مسواک زدن یـاد بدهد. اما وقتی کودکی درون خردسالی شاهد مسواک زدن والدین خود باشد این عمل را یـاد مـیگیرد.
پنجهای با بیـان اینکه کتابخوانی را حتما نـهادینـه کنیم، اظهار کرد: به منظور رفع این مشکلات حتما آموزش را از پایـه آغاز کنیم و کار را از جای دیگر شروع کنیم. متاسفانـه هرقدر خبرگزاریها و مطبوعات بخواهند کمک کنند باز نقششان درون حوزه افراد اهل مطالعه باقی مـیماند.
او مشکل اصلی را فاصله گرفتن اهل کتاب از کتاب دانست و بیـان کرد: رسانـهها بیشتر بر افراد اهل مطالعه موثرند و برانی بیشتر تاثیر مـیگذارد کـه خودشان دغدغه کتاب دارند. ما حتما این دغدغه را از بین اهل کتاب بـه سمت دیگر اقشار جامعه ببریم. لازم بـه ذکر هست که مشکل درون بخش کتابخوان هم وجود دارد کـه اهل کتاب کتاب نمـیخرند.
پنجهای درباره دلیل فاصله گرفتن اهل کتاب از کتاب تشریح کرد: برخی مـیگویند بـه خاطر کم شدن توان مالی، مردم سراغ کتاب خ نمـیروند. حتما بگویم نـه، اینطور نیست. درون حالی کـه هری درون ایران ماشین گران دارد، چنین تصوری اشتباه است.
این روزنامـهنگار درباره تاثیر مخاطبشناسی درون رسانـه گفت: زمانی کـه من بـه عنوان شاعر کتاب مـینویسم حتما بدانم مخاطب من کیست. اولین چیزی کـه یک رسانـه حتما بداند این هست که مخاطبش کیست. زمانی کـه دایره مخاطبان من بـه شاعران محدود مـیشود، حتما انتظار همان حد را داشته باشم. اگر من درون مورد کتابم بدانم کـه کاری تخصصی هست و مـیخواهد شاعران نسل بعد را تربیت کند، موقعیتم مشخص مـیشود.
او خبرگزاریها را درون زمـینـه کتاب موثرتر از روزنامـهها دانست و گفت: خبرگزاریها نقش بسیـار خوبی داشتند. درون مورد مطبوعات هم حتما در ابتدا بـه مـیزان فروش آنها توجه کرد. درون گیلان کـه یکی از فرهنگیترین استانهای ایران بـه شمار مـیآید، آمار انتشار روزنامـههای اصلاحطلبی همچون آرمان بین 500 که تا 800 نسخه است.
پنجهای افزود: استان گیلان روستاهای بزرگی دارد. بـه عنوان نمونـه یکی از شـهرهای این استان آستاراست کـه قبل از انقلاب 98 درصد باسواد داشت. درون این استان درصد مشارکت مردم درون امور اجتماعی و فرهنگی بسیـار بالاست ولیی بـه رسانـه مکتوب توجه نمـیکند. درون چنین شرایطی چهی توقع داردی کتابهای مرا نقد و بررسی کند؟
او همچنین افزود: بـه تبع این مشکل، نویسنده و شاعر سعی مـیکند از طریق رانت خاصی دیده شود کـه متاسفانـه یکی از آسیبهای بزرگ، نفوذ عوامل انتشاراتیها درون نشریـات است. مدیران مسئول و سردبیران حتما جلو رانتها را بگیرند. برخی از رسانـهها تنـها جناح، گروه، انتشارات و افراد خاصی را تبلیغ مـیکنند. این رانتها حتما از فضای رسانـه کتاب دور شود که تا ما شاهد فضای بهتری درون آنها باشیم.
این شاعر و روزنامـهنگار با بیـان این کـه امروزه خبرگزاریها و سایتهای خبری بیشتر از روزنامـهها و مجلهها دیده مـیشوند، اظهار کرد: این رسانـهها مـیتوانند نقش خوبی بازی کنند. خبرگزاریها مـیتوانند بـه صورت دورهای منتقدان را دعوت و کتابهای خوب را از اقشار مختلف شناسایی کنند. همچنین از افراد مختلف درون جاهای مختلف بخواهند بهترین آثار را معرفی کنند.
او افزود: این روش راه رانتخواری را مـیبندد. من درون شـهر خودم شاعرانی را مـیبینم کـه سالهاست شعر مـیسرایند، اما حتی یک شعر از آنها منتشر نشده است. من گمان مـیکنم خبرگزاریها مـیتوانند بـه راحتی بخش نقد کتاب دایر کنند. درون گروههای مختلف تلگرام جلسات نقد برپاست، رسانـهها هم مـیتوانند همـین افراد را شناسایی کنند و به کار بگیرند. از دیگر کارها این هست که گروههای احیـای کتابخوانی راهاندازی کنند و کار این گروهها این باشد که تا جایی کـه امکان دارد، اقشار مختلف را بـه کتابخوانی وادارند.
پنجهای راه دیگری را کـه رسانـه مـیتواند بر توجه بـه کتاب تاثیر بگذارد هدفمند کار به منظور مخاطب دانست و گفت: مخاطبسنجی از دیگر کارهایی هست که امکان انجامش از طریق رسانـهها فراهم است. مـیتوان از این طریق کتابهای مناسب به منظور هر رده سنی و سلیقهای را معرفی کرد. متاسفانـه درون رسانـهها تنـها ادعا داریم و من بـه عنوان یک مدیر، تنـها بـه بالا بردن آمار خود فکر مـیکنم. درون شرایط کنونی مدیران بیشتر بـه خودشان فکر مـیکنند که تا به معضلات نشر و کتاب.
شعر و داستان(امـین فرومدی)
منبع-خبر انلاین
بنمای رخ کـه باغ و گلستانم آرزوست
بگشایکه قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمـی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
وان دفع گفتنت کـه برو شـه بـه خانـه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم نـهنگم عمانم آرزوست
والله کـه شـهر بیتو مرا حبس مـیشود
آوارگی و کوه و بیـابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریـان شدم ملول
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همـیگشت گرد شـه
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یـافت مـینشود جستهایم ما
گفت آنک یـافت مـینشود آنم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یـار
ی چنین مـیانـه مـیدانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطفهای زخمـه رحمانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
بشنو ای محبوب
که مقصود آفرینش تویی
نقطه مرکز و محیط کائنات تویی
آن مشیت و فرمان
که بین آسمان و زمـین درون حرکت هست تویی
بسیط و مرکب تویی
من ادراک را درون تو آف
تا آیینـه دیدارمن باشد
اگر مرا ادراک کنی خود را نیز درون خواهی یـافت
اما اگر درون سودای خود باشی
طمع مدار کـه هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی
تو بـه چشم من توانی دید، مرا و خود را
و بـه چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را
ای محبوب
چه بسیـار کـه تو را خواندم وتو آوای من نشنیدی
چه بسیـار کـه جمال خود را بر تو نمودم
و تو رؤیت نکردی
چه بسیـار خود راچون رایحه ای خوش درون عالم پخش کردم
ومشام تو آن را احساس نکرد
پس خود را چون طعامـی درون خوان هستی نـهادم
وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی
چرانمـی توانی درون لمس اشیـا مرا احساس کنی
و درون شامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا مرا نمـی بینی
چرا مرا نمـی شنوی
چرا ، آخر چرا؟
من از هر لذتی به منظور تو برترم
من از هر آرزویی مطلوب ترم
و از هر جمال زیباترم
زیبا منم ، ملیح و جذاب منم
مرا دوست بدار
و غیر مرا دوست مدار
به من بیندیش و در سودای من باش
در سودای دیگری مباش
مرا درون آغوش گیر
مرا ببوس
که وصالی چون وصال من نخواهی یـافت
دیگران همـه تو رابه خاطر خود دوست دارند
و من تو را بـه خاطر خودت دوست دارم
و تو از من مـی گریزی،
ای محبوب
تو با من درون عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمـی به من نزدیک شوی
من صد گام بـه تو نزدیک خواهم شد
من از نفس بـه تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس بـه تو نزدیک ترم
غیر از من کیست کـه با تو چنین رفتار کند
مرا بر تو غیرت است
و دوست ندارم کـه تو را نزد غیر ببینم
حتی نخواهم کـه تو با خود باشی
نزد من باش که تا نزد تو باشم
و چنان نزد من باش کـه از آن بی خبر باشی
ای محبوب
بیـا که تا پیش رویم بـه سوی وصال
اگر بر سر راه وصال ، فراق را یـافتیم
طعم فراق را بـه او خواهیم چشاند
ای معشوق بیـا دست درون دست هم نـهیم
و بـه پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم
تا او مـیان ما حکمـی جاودانـه کند
و ما را صلح و آشتی دهد
آشتی بعد از قهر
آه کـه چیزی لذت بخش تر از این درون جهان نیست
نشستن درون کنار یـار
و با هم سخن گفتن.
شعر از محی الدین عربی – کتاب التجلیـات
ترجمـه حسین الهی قمشـه ای
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-وبلاگ یک سکوت
چطور مـی شود دل آدم پر از شادی حقیقی بشود؟ عملا اولین قدم چیست؟ این همـه انبیـا و اولیـا یعنی شاعران آسمانیآمدند و ما را بـه شادمانی دعوت د. راه را هم نشانمان داده اند. چرا ما حتما در کنار گنج از گدایی بمـیریم درون حالی کـه همـه چیز داریم. چرا همت نکنیم و به جاهای خوب نرسیم؟
پایـان تمام تلاش های انبیـا، اخلاق است. پیـامبر مـی فرماید من به منظور مکارم اخلاق مبعوث شده ام. هیچ نشانی به منظور ایمان بهتر از اخلاق خوب نیست. حدیث داریم کـه افضل مردم درون ایمانی هست که اخلاقش بهتر باشد.
*انبیـا و اوصیـا این خبر بزرگ(مرگ) را به منظور این آوردند کـه ما حالمان خوب بشود. اگر این خبر تصدیق نشود بقیـه خبرها چه اهمـیتی دارند؟ اگر درون زندان بـه یک اعدامـی پول زیـادی بدهند، با خود مـی گوید من با این پول چه کار کنم؟
در کلیله و دمنـه داستانی داریم بدین شرح که: شتربانی از یک شتر مست فرار مـی کرد. رفت و در یک چاه پنـهان شد. دیدی درون یک ی روبرویش یک کندوی عسل هست. چند ناخنکی زد و عسلی خورد.چند نیش هم خورد.
بعد دید درون پایین چاه اژدهایی دهانش را باز کرده و منتظر هست که او بیـافتد. فکر کرد طنابی کـه به آن آویزان هست محکم و مطمئن است. دید دو موش سیـاه و سفید دارند طناب را مـی جوند.
این توصیف زندگی است. قرآن مـی فرماید با مرگ نزد پروردگارت مـی روی. نمـی گوید مـی روی درون قبر. بیشتر مردم از قبر مـی ترسند. ما الان درون قبر هستیم. اگر بمـیریم راحت مـی شویم. خبر مـهم انبیـا این است. این خبر هست که دل را شاد مـی کند. این کـه از قبر شما را مـی ترسانند بـه خاطر اعمال است.
از زرتشت نقل کرده اند کـه هیچ سعادتی بالاتر از این نیست کـه وقتی داری مـی مـیری با خود بگویی منی را آزار نکرده ام وی از من نرنجیده است.
عربی آمد پیش پیـامبر. پرسید: فمن یعمل مثقال ذره خیره یره؟ پیـامبر گفت بله. پرسید: فمن یعمل مثقال ذره شراً یره؟ پیـامبر گفت بله. اصحاب گفتند عجب آدم بی توفیقی است. مـی نشستی و از سخنان پیـامبر استفاده مـی کردی.
پیـامبر فرمود این فرد با فهمـیدن این مطلب فقیـه شد. موضوع فهمـیدن، تدبر و تعمق است. همـین یک آیـه مـی تواند مشکلات ما و جامعه بشری را حل کند.
دلیل علمـی این موضوع هم این هست که معلول از جنس علت است. از کوزه همان برون تراود کـه در اوست. تو کـه مـی دانی دروغ بد است، وقتی از دروغ پولی بدست مـی آوری آن پول باعث خیر و خوبی مـی شود؟
*در قرآن وعده داده شده کـه هر بـه خدا ایمان بیـاورد و براساس همان مذهبی کـه دارد بـه او حیـاط طیبه و پاک اعطا مـی کنیم.
تفاوت مـیان مذاهب بسیـار جزئی است.مثلا نماز درون همـه مذاهب و ادیـان هست. بالاخره ما حتما با پروردگارمان صحبت کنیم. ولی نماز ما از نماز باقی ادیـان کامل تر و زیباتر است. درون نماز حرکات تناسب دارند و این یعنی هارمونی و این هارمونی یعنی هنر. مولانا مـی گوید ما درون نماز سجده بـه دیدار مـی بریم، بیچاره آنکه سجده بـه دیوار ببرد.
ما تلاشی نمـی کنیم. نماز را بر حسب عادت مـی خوانیم. این هست که نمازمان معراجمان نمـی شود. نماز امروز حتما بهتر از دیروز باشد. عبادت مـی کنی بگذر ز عادت نگردد جمع عادت با عبادت
یکی از من مـی پرسید ما چه کار کنیم کـه در نماز تماما فکرمان بـه چیزهای دیگر است. گفتم ما کل روز را بـه فکر کارهای دیگر هستیم. چند دقیقه مـی خواهیم بـه یـاد خدا باشیم نمـی توانیم. چون حتما همـیشـه بـه یـاد خدا باشیم که تا آن چند دقیقه هم بتوانیم بـه یـاد خدا باشیم. اگر دائما درون زندگی بـه یـاد خدا باشیم و معنی "بسم الله" و "ایـاک نعبد" را بـه یـاد داشته باشیم، نمازمان هم با توجه خواهد بود.
نماز ریتم دارد. تکرار دارد، فرد دارد، زوج دارد. ترکیبات هنری زیبایی درون نماز هست. وقتی مـی گویی سبحان ربی العظیم و بحمده، خود بـه خود بـه تعظیم درون مـی آیی و این درون حالی هست که بـه رکوع مـی روی. آدم وقتی زشتی زیـاد ببیند، رویش اثر منفی دارد. فرد یک دیوار زشت ببیند مـی آید خانـه سر همسرش فریـاد مـی زند. آدم حتما همـیشـه حتما زیبایی ببیند. حتما همـیشـه درون باغ و بوستان بود. شـهر و ساختمان ها و معماری حتما زیبا باشد.نماز را بگذارید جلو از رویش معماری ید. نماز مـی تواند به منظور هزاران اثر هنری الهام بخش باشد. قرآن موزه تناسب و زیبایی است.
*ایمان بـه خدا و روز جزا کـه درست شد، عمل صالح هم درست مـی شود ولی تلاش و کوشش مـی خواهد. بـه این شکل کـه ما چند روز فطرت و نفس خود را محاسبه کنیم.شب کـه شد اعمال روزانـه را مرور کنیم. با خود بگوییم این کارت خوب نبود بعد بگذارش کنار! فیلم خودتان را بگیرید و بگذارید جلو خودتان. ببینید مـی خواهید این فیلم را جلوی همـه پخش کنن؟ با فرزندم چطور برخورد کردم؟ با مادرم چگونـه حرف زدم؟ اگر حاظر نیستی این فیلم را بقیـه مردم ببینند یعنی خوب نیستی. این یک تعریف از تقواست. کـه تمام اعمالت را روی سرت بگذاری و بروی بازار دوری بزنی و شرمنده نشوی.
خداوند این امکان را بـه ما داده کـه هر روز خودمان را اصلاح کنیم. مغفرتی بالاتر از این هست کـه هر روز با محاسبه نفس مـی توانی خودت را اصلاح کنی؟
خوب حالا بعد از این کـه فرد مدتی محاسبه نفس کرد این قابلیت را پیدا مـی کند کـه با یک پیر، مرشد یـا صاحب کرامتی برخورد کند. بـه پیر بگوید ما که تا این جای راه را آمده ایم. کارهای ما درست هست یـا نـه؟که پیر او را راهنمایی کند. انسان دو رول دارد. یکی ظاهری و یکی باطنی. باطنی عقل هست و ظاهری پیـامبر خدا. پیـامبر همان رسول درونی هست که بیرون آمده که تا همـه او را ببیند. بعد دو آینـه مقابل ماست.( یک آینـه روی تو و یک آینـه عالم) اول آینـه فطرت خودمان را بگذاریم جلوی خودمان. بعد هم مدد بگیریم از انبیـا و اولیـا کـه شاعران آسمانی اند.
*واقعا اگر مـی خواهید ثواب حقیقی ببرید، توصیـه های قرآن را عملی کنید و وارد زندگی خود کنید. سعی کنید هر روز بـه یکی از دستورات قرآن عمل کنید.سعدی و حافظ و مولانا هم همـین حرف ها را مـی زنند کـه این مطابق با همان فطرت درونی خودمان است.
* کتب آسمانی را مطالعه کنید! زبور داود(ع) خیلی زیباست. مناجات های بنده با خدای خودش است. ببینید داود چه علمـی داشته. کتب آسمانی پیشین هم جزو کتب ماست. آن ها هنوز مسلمان نشده اند ما کـه قبلا مسیحی شده ایم. فردی بـه من گفت من کم کم دارم مسیحی مـی شوم. گفتم مسیحی هستی. سعی کن کم کم مسلمان بشوی!
مسلمانی مراتبی دارد کـه یک مرتبه اش مسیحیت است. جالب هست بدانید کـه بحث یک پرفسوری درون گلاسکو چه بود! "مسلمان بودن مسیح". چون مسلمانی درجات دارد و مسیح هم یک درجه از آن است. و درجه اتم واکمل مسلمانی رسول اکرم است. موسی، عیسی، ابراهیم و همـه پیـامبران مسلمانند.
*مـی گویند مـی رویم روضه. روضه یعنی باغ. ما برایی عزاداری مـی کنیم کـه در رفیع ترین رتبه بهشت ایستاده است. روضه، رفتن درون باغ یک قدیس است. مجلس را روضه را تبدیل کنیم بـه قدیس شناسی. ما درون بیـابان حیران و سرگشته هستیم. گرگ، طوفان و کلی نگرانی هم داریم. پناه مـی بریم بـه این باغ ها که تا از برکات این باغ ها برخوردار بشویم.
*فردوسی مـی گوید: تو را دین و دانش رهاند نخست. یعنی دینی کـه توام با دانش باشد. نـه توام با تعصبات و جهل.
* در خلقت بـه عده ای ابروی کمانی داده اند، بـه عده ای ابروی شمشیری داده اند و به عده ای هم ظاهری معمولی مـی دهند. این زیبایی ظاهری دست ما نیست. ولی مـی توانیم صورت اعمال خود را زیبا کنیم. سیرت زیبا داشته باشیم که تا در آخرت این سیرت زیبا تبدیب شود بـه صورت زیبا.
قدیم مـی گفتند به منظور این کـه بدانی چگونـه آدمـی هستی ببین دوست داری بـه خواستگاری خودت بروی یـا نـه؟ خیلی ها با خود مـی گویند آخر من چه امتیـازی دارم کـه به خواستگاری خودم بروم؟
خوب کاری کـه دوست داشته باشی بـه خواستن خودت بروی! شیرین سخن بگو، با مردم خوش برخورد باش، مزاحمت ایجاد نکن. مگر نمـی خواهیم خیر مردم بـه ما برسد؟ بعد ما هم خیرمان را بـه آنـها برسانیم.
شعر و داستان/امـین فرومدی
تکلم و سخن گفتن از رحمت رحمانیـه الهیـه هست ولى سکوت وفرو بستن از رحمت رحیمـیه حق تعالى است لذا آن (تکلم و سخن گفتن) سفره عام براى همـه هست ولى این (سکوت وفرو بستن) سفره خاص هست که اهل دل از آن طرفى مى بندند. با داشتن آن ، نفس دائما مشغول هست و انصراف از این نشئه پیدا نمى کند ولى این موجب انصراف از این نشئه و موجب انقطاع الى الله هست که و المنصرف بفکره الى قدس الجبروت مستدیما لشروق نور الحق فى سره تحقق مى یـابد آن اشتغال بـه غیر آورد و این یکى اشتغال بـه خویشتن آن انسان را بـه غیر خدا انس مى دهد و این انس بـه حق را روزى مى کند.
آن انسان را مى مـیراند و این درون را گویـا و احیـا مى نماید. آن کثرت آورد و این وحدت و توحد. آن دنیـا را بروز مى دهد و این قیـامت برپا مى کند. آن انسان را اهل ظاهر بار مى آورد، این اهل باطن . آن بیرون را مى شوراند و این درون را. آن زیـادش مذموم هست ، و این ممدوح آن خیلى پر خرج هست و نیـازمندى بـه قوا و اعضا و غیر، آورد، این اصلا خرجى ندارد و نفس فقط با ذات خودش کار دارد و به هیچ چیز حتى بـه قوا و اعضا هم نیـاز ندارد.
آن پیرى آورد و این جوانى و جوانمردى . آن گناه درون بردارد و این اجر و ثواب . آن یکى کوکو ظهور دهد و این یکى هوهو آن خلق طلب نماید و این حق آن بغض آورد و این حب و عشق. آن کاه آورد و این آه . آن بى دردى و این درد آن دور مى کند و این قرب با دلدار. آن بسط آورد، و این قبض. آن دل را سرد مى کند، این آتش برافروزد و دل را آتشین. آن مال عوام هست و این از آن خواص . آن یکى جان را مى برد، و این یکى دل آورد.
آن شـهرت بخشد این گمنامى آن آئینـه دل را زنگار دهد، این زنگار را بزداید آن یکى اغلاق آورد و این یکى انفتاح. آن رنگ مى دهد، و این بى رنگى. آن تکثیر آورد، و این توحید. آن تفرقه، و این جمع. آن فرقان، و این قرآن. آن سوزنده است، و این سازنده. آن رزق ظاهرى طلب نماید، این رزق باطنى. آن غافل کند و این بیدار. آن مقتضى جلوت هست و این مقتضى خلوت. آن ذکر آورد این فکر. آن سقوط دهد، این صعود. آن بار را سنگین کند، این یکى بال پرواز بخشد و سبکبار نماید. آن خفت آورد، این عزت و سطوت. آن جدال آورد، و این انسان مى سازد.
آن سر را بر دار برد، این دل را سوى دلدار. آن نفس را مضطربه کند، این یکى مطمئنـه . آن سفر از باطن بـه ظاهر آورد، این از ظاهر بـه باطن آن فتنـه برانگیزد، این فطنـه عطا کند. اکثرى عوام و حتى خواص کـه عوام علما و علماى عوام اند بـه انتظار قیـامتى درون امتداد زمانى کذایى اند کـه آن روز همـه نظام هستى درون هم بریزد و کلمات وجودى عالم از بین برود که تا قیـامتى آنچنان بر پا گردد و اندرون مردم ظاهر گردد.
افسوس کـه چهره دلاراى دین عزیز و ناموس الهى با هزاران ماسک و پشم و پوشال اوهام و خیـالات ، پنـهان شده هست و چیزهایى بـه خورد مردم داده اند کـه همـه امور درونى خویش را نسیـه مى پندارند و به انتظار امتداد زمانى نشانده اند؛ و حال آن کـه اگرى شبى با خودش خلوت نماید و آنچه درون دفتر دلش دارد بیرون آورد قیـامت او قیـام مى کند و یوم تبلى السرائر او متجلى مى گردد و از همـین الان بـه حساب خودش مى رسد و به موت اختیـارى مى مـیرد قبل از آنکه با موت طبیعى او را بمـیرانند اما اکثرى چون موت اختیـارى (( موتوا قبل اءن تموتوا )) ندارند و برایشان موت طبیعى پیش مى آید لذا دراین پندارند کـه قیـامت درون امتداد زمانى هست .
اینان از نعمت سکوت بى بهره اند که مولایم درون الهى نامـه فرمود: (( الهى نعمت سکوتم را بـه برکت و الله یضاعف لمن یشاءاضعاف مضاعفه گردان )) (( الهى درویشان بى سر و پایت درون کنج خلوت، بى رنج پا سیر آفاق عوالم کنند، کـه دولتمندان را گامى مـیسر نیست )) . (( الهى شکرت کـه به جنت لقایت درون آمدم )) (( الهى شکرت کـه دنیـایم آخرتم شد )) (( الهى بـه رحمت رحمانیـه ات نطقم داده اى بـه رحمت رحیمـیه ات سکوتم ده..
شعر و داستان(امـین فرومدی)
منبع-مبارز کلیپ
جوانمردا!
این شعرها را چون آینـه دان !
آخر ، دانی كه آینـه را
صورتی نیست ، درون خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند دیدن
همچنین مـی دان كه شعر را ،
در خود ،
هیچ معنایی نیست !
اما هر كسی، از او،
آن تواند دیدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گویی‚
”شعر را معنی آن هست كه قائلش خواست
و دیگران معنی دیگر
وضع مـی كنند از خود “
این همچنان هست كه كسی گوید :
”صورت آینـه ،
صورت روی صیقلی یی هست كه اول آن صورت نموده “
و این معنی را تحقیق و غموضی هست كه اگر درون شرح آن
آویزم ، از مقصودم بازمانم
عین القضات همدانی
تبیـاد : این سخن عین القضات دقیقا همان چیزی هست که درون نقد ادبی جدید بـه نام
Reader- Response Theory یـا نظریـه واکنش مخاطب معروف هست . مبنی بر اینکه یک قطعه شعر ( یـا هر اثر ادبی دیگر ) مانند نمایشنامـه ای هست که هر خواننده درون آن نقش خاص خود را دارد . بـه زبانی دیگر نظر و دیدگاه مخاطب درون اینکه اثر ادبی چه معنایی داشته باشد کاملا موثر هست و بـه تعداد خوانندگان یک اثر ادبی به منظور آن اثر معنا نیز وجود دارد . این نظریـه کـه در نقد ادبی از دهه 60 قرن بیستم رواج یـافت نقطه مقابل فرمالیسم دانسته شده چراکه درون فرمالیسم سعی درون کشف ایده و نظر نویسنده هست و تمام تلاش منتقد آن هست که بفهمد نویسنده چه درون سر داشته اما درون نظریـه" واکنش مخاطب" هر فردی مجاز هست معنایی کـه خود مـی خواهد را از متن برداشت کند ولو اینکه بـه نظر دیگران خلاف ایده و نظر خود نویسنده متن نیز باشد . عین القضات نیز بـه صراحت همـین ایده را مطرح مـی کند و مـی گوید :
اثر ادبی مانند آینـه هست قابلیت نمایـاندن هرچه مقابلش باشد را دارد و نـه اینکه از قبل نقشی بر آن پدید آمده باشد
اگر بگویی معنی اصلی اثر همانست کـه در ذهن شاعر بوده مانند آن هست که بگویی شکل آینـه ، طرح اولین صورتی هست که درون مقابل آن ایستاده -که بی شک چنین نیست-.
البته ما بـه این دقت نظر عین القضات آفرین مـی گوییم اما یک سوال -هرچند بی ربط- بـه ذهن بنده مـی رسد و آن اینکه اگر نام عین القضات ، بیل یـا جیل بود و فامـیلیش بجای همدانی Hampshiren ( بـه فتحه H و سکون SH ور R ) آیـا ممکن نبود کـه این نظریـه ادبی این ده قرن را درون سکوت نگذراند و تا 1960 مـیلادی معطل نشود؟ آه کـه به قول خاقانی "فلک کج رو تر هست از خط ترسا" ( روزگار از خط انگلیسی هم کج تر با تابید!)
شعر و داستان(امـین فرومدی)
ناگهان
سقفی فرو ریخت
و من پشت دیوار زمان
در کار دل فرو ماندم
قانون سبز حیـات اما خیلی دقیق است
و درون فصل شکفتن
سقفی از گل رویید
شعر و داستان/امـین فرومدی
کاروان عاشقان ! من خسته ام
من گرفتار زمـین بسته ام
دست مـی سایم بـه این دیوار شب
که تا رها گردم ز این آوار شب
شب پرستان مست جامـهای شبند
از تبار بولهب ، هرزه لبند
خسته ام از قوم حیله و ریـا
از مرام مرد مان بی وفا
اینک ای عشق ای ستان من
سایـه بید های تابستان من
جامـهای ارغوان خواهد دلم
سایـه های سالکان خواهد دلم
تا روم بـه فطرت آباد نگاه
تا رها گردم ز فرعون گناه
امشب ای مـهتاب عاشق خوش بتاب
تا رهد هر طالبی از این سراب
من نیم آن مرد بازار و خراج
مـی گذارد آبرو را به حراج
هم تراز قوم غوغایی نیم
کاسب بازار و کالایی نیم
ای تبار آسمان ! ای مـهو شان!
سیـه چشمان حوران!سر خوشان!
خسته ام از این زمـین تیره رنگ
بی هشم بلا کشیدم بی درنگ
تا شوم از این شب غوغا رها
تا نبارد بر سرم ابر ریـا
هر شبی او بوسه بارانم کند
مـهر او از جان نثارانم کند
از صمـیم مـهر نابش من خوشم
از شمـیم بوسه هایش بی هشم
ای نوای جان نواز عاشقان!
ای سماع مـهوشان آسمان!
نقمـه های آسمانم آرزوست
مرد مان مـهربانم آرزوست
شعر و داستان/امـین فرومدی
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود کـه تنـها بود .
یک زن بود کـه او هم تنـها بود .
زن بـه آب رودخانـه نگاه مـیکرد و غمگین بود . مرد بـه آسمان نگاه مـیکرد و غمگین بود .
خدا غم آنـها را مـیدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، بعد همدیگر را دوست بدارید و با هم مـهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد بـه آب رودخانـه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن بـه آب رودخانـه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا بـه آنـها مـهربانی بخشید و آنـها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت که تا خیس نشود . زن خندید .
خدا بـه مرد گفت : بـه دستهای تو قدرت مـیدهم که تا خانـه ای بسازی و هر دو درون آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا بـه زن گفت : بـه دستهای تو همـه زیباییـها را مـی بخشم که تا خانـه ای کـه او مـیسازد را زیبا کنی .
مرد خانـه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنـها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود …
یک روز زن پرنده ای را دید کـه به جوجه هایش غذا مـیداد . دستهایش را بـه سوی آسمان بلند مرد که تا پرنده مـیان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیـامد و دستهای زن رو بـه آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را بـه سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنـها را دید کـه از مـهربانی لبریز بود .
فرشته ها درون گوش هم پچ پچی د و خندیدند .
خدا خندید و زمـین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل بـه شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل بـه مرد دادند . مرد گل را بـه زن داد و زن آن را درون خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد کـه گریـه مـیکرد . زن اشکهای کودک را مـیدید و غمگین بود .
فرشته ها بـه او آموختند کـه چگونـه طفل را درون آغوش بگیرد و از شیره جانش بـه او بنوشاند .
مرد زن را دید کـه مـیخندد ، کودکش را دید کـه شیر مـینوشد. بر زمـین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانـه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مـهربان باشید که تا مـهربانی بیـاموزد . راست بگویید که تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را بـه او نشان دهید که تا همـیشـه بـه یـاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمـین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابهگلها پر شد از بچه هایی کـه شاد و خندان دنبال هم مـیدویدند .
خدا همـه چیز و همـه جا را مـیدید . مـیدید کـه زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته هست که خیش نشود .
زنی را دید کـه در گوشـه ای از خاک با هزاران امـید شاخه گلی مـیکارد . دستهای بسیـاری را دید کـه به سوی
آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی کـه هر کدام با جفت
خود درون پروازند. خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ تنـها نبود .
شعر و داستان/امـین فرومدی
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 18:3 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابری سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس باد
نغمـه ء شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست....
نرم نرمک مـیرسد اینک بهار
خوش بـه حال روزگار
خوش بـه حال چشمـه ها و دشت ها
خوش بـه حال دانـه ها و سبزه ها
خوش بـه حال غنچه های نیمـه باز
خوش بـه حال مـیخک کـه مـیخندد بـه ناز
خوش بـه حال جام لبریز از
خوش بـه حال آفتاب
فریدون مشیری
شعر و داستان/امـین فرومدی
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 2:25 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
پنجره چشم هایم
به باغ رویـاهایم که مـی نگرم
تو را نمـی بینم
چه زود بهار زندگی ام را پاییز کردی!
چه باران پاییزی تندی!
شعرهای مـینیمال / امـین فرومدی
شعر و داستان/امـین فرومدی
۱۲- اگر زنی خواست کـه تو بـه خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل ترکی)
۱۳- ازدواج مثل یک هندوانـه هست که گاهی خوب مـیشود و گاهی هم بسیـار بد. (ضرب المثل اسپانیـایی)
۱۴- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
۱۵- ازدواج و ازدواج ن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)
شعر و داستان/امـین فرومدی
اعتبار تو
به حضورت نیست
به "دلهره ای" است
که درون نبودنت
حس مـی شود..!!
ببخشای
ای روشن عشق
بر ما ببخشای!
به پایـان رسیدیم ،
اما،
نکردیم آغاز ؛
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز .
شفیعی کدکنی
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-وبلاگ نجوای عاشقی
یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 13:24 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
۹- برا ی یـافتن زن مـیارزد کـه یک کفش بیشتر پاره کنی. (ضرب المثل چینی)
۱۰- تاک را از خاک خوب و را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن. (ضرب المثل چینی)
۱۱- اگر خواستی اختیـار شوهرت را درون دست بگیری اختیـار شکمش را درون دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیـایی)
شعر و داستان/امـین فرومدی
در عصر یخبندان بسیـاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع را دریـافتند و تصمـیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمـی مـیکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر مـیشدند ولی تصمـیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده مـی مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یـا خارهای دوستان را تحمل کنند و یـا نسلشان از روی زمـین محو گردد...
دریـافتند کـه باز گردند و گردهم آیند.
آموختند کـه با زخم های کوچکی کـه از همزیستی بسیـار نزدیک بای بوجود مـی آید کنار بیـایند
و زندگی کنند چون گرمای وجود آنـها مـهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .
بهترین رابطه این نیست کـه اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن هست هر فرد بیـاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت داستانک
روزی کـه کوروش وارد شـهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمـین فینیقیـه (که صور از شـهرهای آن بود) تصمـیم گرفت کـه کوروش را بـه قتل برساند. آن مرد بـه اسم "ارتب" خوانده مـی شد و برادرش درون یکی از جنگ ها بـه دست سربازان کوروش بـه قتل رسیده بود. کوروش درون آن روز بـه طور رسمـی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، بـه رسم آن زمان ارابه آفتاب را بـه حرکت درون مـی آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ کـه چهار بـه چهار بـه ارابه بسته بودند آن را مـی کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمـی شدند ...
هیچ سوار ارابه آفتاب نمـی شد و حتی خود کوروش هم قدم درون ارابه نمـی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب مـی آمد. از آنجا کـه پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیـاد و روزهای مراسم رسمـی، موی ریش و سرش را مجعد مـی د و با جواهر مـی آراستند. کوروش بـه طوری کـه افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه بـه تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز مـی کرد، ولی مـی دانست کـه در تشریفات رسمـی حتما تجمل داشته باشد که تا اینکه آن دسته از مردم کـه دارای قوه فهم زیـاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. درون آن روز کوروش، از جواهر مـی درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور مـی رفت و رسم کوروش این بود کـه هر زمان بـه طور رسمـی وارد یکی از شـهرهای امپراطوری ایران(که سکنـه آن بت پرست بودند) مـی گردید، اول بـه معبد خدای بزرگ آن شـهر مـی رفت که تا اینکه سکنـه محلی بدانند کـه وی کیش و آیین آنـها را محترم مـی شمارد.
در حالی کـه کوروش سوار بر اسب بـه سوی معبد مـی رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را مـی کشید!
در صور، مردم مـی دانستند کـه تیر ارتب خطا نمـی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان بـه قدری زیـاد هست که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، که تا انتهای پیکان درون بدن فرو مـی رود. درون آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را کـه دارای سه پیکان بود بر کمان نـهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخا را مـی کشید و همـین کـه کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، بـه گوش همـه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد کـه ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. درون همان لحظه کـه صدای رها شدن تیر درون فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب درون همان لحظه سر سم نمـی رفت تیر سه شعبه بـه گلوی کوروش اصابت مـی کرد و او را بـه قتل مـی رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیـاده شد و افراد گارد جاوید کـه عقب او بودند وی را احاطه د و های خویش را سپر نمودند کـه مبادا تیر دیگر بـه سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمـیدند کـه نسبت بـه کوروش سوءقصد شده هست و بعد از این کـه وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور مـی نمودند کـه کوروش بـه علت آنکه تیر خورده بـه زمـین افتاده است.
در حالی کـه عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه د، عده ای دیگر از آنـها درخت را احاطه د و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت کـه او را نگاه دارند که تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را کـه سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد کـه عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمـه بعل بـه احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد کـه ارتب را نزد او بیـاورند و از وی پرسید به منظور چه بـه طرف من تیر انداختی و مـی خواستی مرا بـه قتل برسانی؟
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من مـی خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم کـه تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمـی کند و من یک تیر سه شعبه را بـه سوی تو رها کردم، ولی همـین کـه تیر من از کمان جدا شد، اسب تو بـه رو درآمد و اینک مـی دانم کـه تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایـان هستی و اگر مـی دانستم تو از طرف بعل و خدایـان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت بـه تو سوءقصد نمـی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمـی نمودم!
کوروش گفت درون قانون نوشته شده کـه اگری سوءقصد کند و سوءقصد کننده بـه مقصود نرسد دستی کـه با آن مـی خواسته سوءقصد نماید حتما مقطوع گردد. اما من فکر مـی کنم کـه هنگامـی کـه به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت بـه سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همـین طور است. کوروش گفت هر دو دست درون سوءقصد گناهکار هست و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم حتما دستور بدهم کـه دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این هست که من از مجازات تو صرفنظر مـی کنم.
ارتب کـه نمـی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیـا مرا بـه قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نـه. ارتب گفت ای پادشاه آیـا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نـه. ارتب گفت من شنیده بودم کـه تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمـی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را بـه قتل برسانند، بـه طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را بـه قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همـین طور است. ارتب پرسید بعد چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای درون صورتی کـه من مـی خواستم خودت را بـه قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من مـی توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمـی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون درون آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
ارتب گفت بـه راستی کـه بزرگی و پادشاهی بـه تو برازنده هست و من از امروز بـه بعد آرزویی ندارم جز این کـه به تو خدمت کنم و بتوانم بـه وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من مـی گویم تو را وارد خدمت کنند.
از آن روز بـه بعد ارتب درون سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و مـی خواست کـه فرصتی بـه دست آورد و جان خود را درون راه کوروش فدا نماید ولی آن را بـه دست نمـی آورد. درون آخرین جنگ کوروش کـه جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش مـی جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخا(کوروش بزرگ) بـه قتل رسید، ارتب بود کـه با ابراز شـهامت زیـاد جسد کوروش را از مـیدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او بـه کار نمـی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخا از مسقند خارج نمـی شد و آنـها نسبت بـه آن جسد بی احترامـی مـی د، ولی ارتب جسد را از مـیدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش بـه پاسارگاد رفت و روزی کـه جسد کوروش درون قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای که تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی به منظور من ارزش ندارد.
کوروش بزرگ یـا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از مـیلاد)، نخستین پادشاه و بنیـانگذار دودمان هخا است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی، بنیـان گذاری حقوق بشر، پایـهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد ها و بندیـان، احترام بـه دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده است.
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت داستانک
خواب دیدم قیـامت شده است. هرقومـی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز بـه دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیـان. خود را بـه عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت هست که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»گفت:....
مـیدانند کـه به خود چنان مشغول شویم کـه ندانیم درون چاهیم یـا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد درون مـیان مای کـه بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گری از ما، فیلش یـاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت داستانک
۷-پسر- عاقل، جوان فقیر را بـه پیرمرد ثروتمند ترجیح مـیدهد. (ضرب المثل ایتالیـایی)
۸- درون موقع خرید پارچه حاشیـه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن. (ضرب المثل آذربایجانی)
شعر و داستان/امـین فرومدی
امثال و حکم دهخدا
کتابی هست در چهار مُجلد کـه حاصل سالها زحمت و بررسی پژوهش های مـیدانی، برگرفته از ذهن و حافظه معمرین و کهنسالان و در کنار آن تجربه شخصی خود مرحوم دهخدا. این چهار جلد مشحون از امثال و حکم هست و بعد از لغت نامـه شاهکار مرحوم دهخدا است. کتاب تنـها با مقدمـه ناشر یعنی مرحوم عبدالرحیم جعفری مدیر انتشارات امـیرکبیر شکل مـی گیرد و مرحوم دهخدا خود بر این کتاب مقدمـه ننوشته هست مرحوم مـیرزا علی اکبر دهخدا درون سال 1297 هجری قمری درون تهران بـه دنیـا آمد. پدرش خان بابا خان از ملاکان قزوین بود منتهی بعدها بـه تهران آمد. تحصیلات مقدماتی را درون تهران بـه انجام رساند و سپس وارد مدرسه سیـاسی تهران شد و از آنجا فارغ التحصیل گردید. درون جریـان نـهضت مشروطیت وی نقش حساسی داشت و دوست صمـیمـی و همکارش یعنی جهانگیرخان صور اسرافیل درون جریـان قیـام علیـه محمدعلی شاه بـه دست دژخیمان وی بـه قتل رسید. بعد از آن دهخدا بـه پاریس رفت و پس از پیروزی مجاهدین مشروطه طلب بـه ایران بازگشت. مراجعت دهخدا بـه ایران با کارهای مطبوعاتی شروع شد. درون روزنامـه صور اسرافیل ستونی فکاهی بـه نام “چرند و پرند” با امضای مستعار “دخو” مـی نوشت. واژه “دخو” یک اصطلاح محلی بومـیان قزوین و به معنی “کدخدا” است. علامـه دهخدا مدتی بـه کارهای فرهنگی مـی پرداخت. درون وزارت فرهنگ، وزارت عدلیـه (دادگستری) و ریـاست مدرسه حقوق و علوم سیـاسی اشتغال داشت کـه یکباره این کارها را رها و صرفاً بـه کار لُغت نویسی پرداخت. درون خلال آن ترجمـه کتاب “عظمت و انحطاط رومـیان” ترجمـه کتاب “روح القوانین” اثر مُنتسکیو و “فرهنگ فارسی بـه عربی” از جمله کارهای او بود. دورنمای زندگی سیـاسی مرحوم دهخدا دورنمای زندگی آزادگان و رادمردان روزگار هست و درون کنار آن وجاهت علمـی و فرهنگی او مسأله دیگری کـه در هر دو جبهه و عرصه نام آور روزگار خود بوده است. مرحوم دهخدا درون کار شعر و سرودن اشعار هم ید طولایی داشته و منظومـه معروف (یـاد آر ز شمع مرده یـاد آر) کـه بعد از شـهادت مـیرزا جهانگیر خان صور اسرافیل ساخته هست یکی از اُمّهات شعر پارسی است. و سرانجام علامـه ادب فارسی و پیشتاز لغت درون ایران روز شنبه هفتم اسفند ماه سال 1334 درون سن هشتاد و سه سالگی درون تهران بـه رحمت ایزدی پیوست. درون قالب چهار جلد امثال و حکم وی صدها ارسال المثل و تک بیت هایی کـه نماینده و نمایشگر ظریف ترین مصراع یـا تک بیت هست دیده مـی شود کـه برای کمال کار این نوشته بـه آنـها اشاره مـی شود.
1. گر بیـایی دهمت جان ور نیـایی کشدم غم
من کـه بایست بمـیرم چه بیـایی چه نیـایی
(مجمر اصفهانی)
2. گر بـه مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از زمـین برداشتی
(سعدی)
3. آن یکی نایی کـه نی خوش نی زده است
گر تو بهتر مـی زنی بستان بزن
(مولوی)
4. گر درون همـه شـهر یکی سر نیشتر است
در پای رود کـه درویش تر است
(سعدی)
5. گر دعا جمله مستجاب شدی
هر دمـی عالمـی خراب شدی
(اوحدی مراغه ای)
6. گرگِ اجل یکایک از این گله مـی برد
وین گله را بین کـه چه آسوده مـی چرد
(ناصر خسرو)
7. متاع کفر و دین بی مشتری نیست
گروهی این، گروهی آن پسندند
(مولوی)
8. گریـه بر هر درد بی درمان دواست
چشم گریـان چشمـه فیض خداست
(مولوی)
9. گلیم بختی را کـه بافتند سیـاه
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
(حافظ)
10. گمان هست در هر شنیدن نخست
شنیدن چو دیدن نباشد درست
(اسدی طوسی)
11. گر آستانـه سیمـین بـه مـیخ زر بزند
گمان مبر کـه یـهودی شریف خواهد شد
(سعدی)
12. از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
(مولوی)
13. لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حدّ بگذرد، رسوا کند
(مولوی)
14. شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را بـه نخست جانی خود این گمان نبود
(شکیبی اصفهانی)
15. با دُرد کشان هر کـه درافتاد ورافتاد
با آل علی هر کـه درافتاد برافتاد
توضیح این بیت بـه سیّد اشرف الدین حسینی معروف بـه نسیم شمال منسوب است. ولی احتمالاً وی از دیگری آن را بـه عاریت گرفته باشد درون دوره سلاطین صفوی حتی درون نامـه ها و نوشته هایم این بیت را بـه کار مـی بردند، بنابراین بـه زمان (نسیم شمال) نمـی خورد برخی نیز بر این اعتقادند کـه اصل شعر بـه این مصراع خواجه شیراز برمـی گردد کـه مـی گوید: (بس تجربه کردیم درون این دیر مکافات/ با آل علی هر کـه درافتاد ورافتاد)
16. رنج غربت بـه که اندر خانـه جنگ
پا تهی گشتن بـه است از کفشِ ننگ
(مولوی)
توضیح: سعدی هم بیتی مشابه این سروده مولانا دارد منتهی درون بحر متقارب است. سعدی مـی گوید:
تهی پای رفتن بـه از کفش تنگ
بلای سفر بـه که درون خانـه جنگ
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت روزنامـه صبح
مـهمترین اثر ویل دورانت تاریخ تمدن، مجموعه کتابی ۱۱ جلدی هست که با همکاری آریل دورانت، همسرش نوشتهاست. وی درون این کتاب توانستهاست با استفاده از آثار مورخان دیگر -از هرودوت که تا آرنولد توینبی- کـه از ابتدای تاریخ مکتوب بشر که تا کنون زیستهاند، مکتب نوینی از تاریخنگاری را بوجود آورد. این مجموعه ناتمام است. دورانت مـیخواست نگارش آن را که تا تاریخ معاصر غرب (تا سال ۱۹۳۳) ادامـه دهند اما با مرگ هر دو، مجموعه تاریخ تمدن فقط که تا جلد یـازدهم کـه اختصاص بـه دوران ناپلئون دارد پیش رفت.
کتابهای یـازده جلدی تاریخ تمدن عبارتند از:
1- مشرق زمـین، گاهواره تمدن
2- یونان باستان
3- قیصر و مسیح
4- عصر ایمان
5- رِِنسانس
6- اصلاح دین
7- آغاز عصر خرد
8- عصر لویی
9- عصر ولتر
10- روسو و انقلاب
11- عصر ناپلئون
در ۶ جلد نخست این مجموعه نام ویل دورانت بـه عنوان نویسنده آمده هست و آریل دورانت، همسرش ویراستار هست و درون جلدهای بعدی هر دو نویسنده هستند.
دانلود pdf مجموعه یـازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت :
کلیک کنید »» »» ویل دورانت
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع- سایت کتابناک
وقتی گریبان عدم با دست خلقت مـی درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل مـی آفرید
وقتی زمـین ناز تو را درون آسمانـها مـی کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم مـی چشید
من عاشق چشمت شدم نـه عقل بود ونـه دلی
چیزی نمـی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیـا همان یک لحظه بود
آن دم کـه چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی کـه من عاشق شدم شیطان بـه نامم سجده کرد
آدم زمـینی تر شد و عالم بـه آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نـه آتشی و نـه گلی
چیزی نمـی دانم از این دیوانگی و عاقلی
ترانـه سرا : افشین یداللهی
شعر و داستان/امـین فرومدی
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمـیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من کـه به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبهام مـینشاند اکنون دوست
گدای شـهر نگه کن کـه مـیر مجلس شد
خیـال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یـار منش مـهندس شد
لب از ترشح مـی پاک کن به منظور خدا
که خاطرم بـه هزاران گنـه موسوس شد
کرشمـه تو ی بـه عاشقان پیمود
که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیز وجود هست نظم من آری
قبول دولتیـان کیمـیای این مس شد
ز راه مـیکده یـاران عنان بگردانید
چرا کـه حافظ از این راه رفت و مفلس شد
منبع-"کنجور"
بیـا بیـا کـه نیـابی چو ما دگر یـاری
چو ما بـه هر دو جهان خود کجاست دلداری
بیـا بیـا و به هر سوی روزگار مبر
که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی
تو همچو شـهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما کـه مشارق شادیست
ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان بـه خواب مـیبینی
چو خواب رفت نبینی ز خلق دیـاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خرد
که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین
که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
بیـا بـه جانب دارالشفای خالق خویش
کز آن طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بیسرست بیآن شاه
بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
اگر سیـاه نـهای آینـه مده از دست
که روح آینـه توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالع
که گرمدار منش باشم و خریداری
بیـا و فکرت من کن کـه فکرتت دادم
چو لعل مـیخری از کان من بخر باری
به پای جانب آن برو کـه پایت داد
بدو نگر بـه دو دیده کـه داد دیداری
دو کف بـه شادی او زن کـه کف ز بحر ویست
که نیست شادی او را غمـی و تیماری
تو بیز گوش شنو بیزبان بگو با او
که نیست گفت زبان بیخلاف و آزاری
شعر و داستان/امـین فرومدی
نیم ز کار تو فارغ همـیشـه درون کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم بـه لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را بـه ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
ببستهست مـیان لطف من بـه تیمارت
که دیده برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی بـه مـهر مـی جوشد
از آن شبی کـه بگفتی بـه من کـه بیمارم
بیـا بـه پیش کـه تا سرمـه نوت بکشم
که چشم روشن باشی بـه فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید
که از کمال کرم دستگیر اغیـارم
تو را کـه دزد گرفتم سپردمت بـه عوان
که یـافت شد بـه جوال تو صاع انبارم
تو خیره درون سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف درون آن بود اگر چه قهارم
نـه ابن یـامـین زان زخم یـافت یوسف خویش
به چشم لطف نظر کن بـه جمله آثارم
به خلوتش همـه تأویل آن بیـان فرمود
که من گزافی را بـه غم نیـازارم
خموش کردم که تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم
ببند چشم خر و برگشای چشم خرد
چهارشنبه نـهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 15:25 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
باز گردد عاقبت این درون بلی
رو نماید یـار سیمـین بر بلی
ساقی ما یـاد این مستان کند
بار دیگر با مـی و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ
بشکفد آن شاخههای تر بلی
طاقهای سبز چون بندد چمن
جفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمـین
پر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمـین و این روی چو زر
اندرآمـیزند سیم و زر بلی
این سر مخمور اندیشـه پرست
مست گردد زان مـی احمر بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گر
روشنی یـابد از آن منظر بلی
گوشها کـه حلقه درون گوش وی است
حلقهها یـابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شـهادت عرضه کرد
یـابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسید
وارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان درون یک است
او بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن درون دلم
چو آمد زواره سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندر زمان
پس آنگه سوی زابلستان کشید
چو آگاهی از وی بـه دستان رسید
همـه سیستان پیش باز آمدند
به رنج و به درد و گداز آمدند
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرین ستام
تهمتن پیـاده همـی رفت پیش
دریده همـه جامـه دل کرده ریش
گشادند گردان سراسر کمر
همـه پیش تابوت بر خاک سر
همـی گفت زال اینت کاری شگفت
که سهراب گرز گران برگرفت
نشانی شد اندر مـیان مـهان
نزاید چنو مادر اندر جهان
همـی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد
چو آمد تهمتن بـه ایوان خویش
خروشید و تابوت بنـهاد پیش
ازو مـیخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی کـه از چرخ برخاست دود
مـهان جهان جامـه د چاک
به ابر اندر آمد سر گرد و خاک
همـه کاخ تابوت بد سر بـه سر
غنوده بصندوق درون شیر نر
تو گفتی کـه سام هست با یـال و سفت
غمـی شد ز جنگ اندر آمد بخفت
بپوشید بازش بـه دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد
همـی گفت اگر دخمـه زرین کنم
ز مشک سیـه گردش آگین کنم
چو من رفته باشم نماند بجای
وگرنـه مرا خود جزین نیست رای
یکی دخمـه کردش ز سم ستور
جهانی ز زاری همـی گشت کور
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
نـه ایدر همـی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر ترا نوبت آید بسر
چنین هست و رازش نیـامد پدید
نیـابی بـه خیره چه جویی کلید
در بسته را نداند گشاد
بدین رنج عمر تو گردد بباد
یکی داستانست پر آب چشم
دل نازک از رستم آید بخشم
برین داستان من سخن ساختم
به کار سیـاووش پرداختم
فردوسی
شعر و داستان/امـین فرومدی
ناصرالدین شاه درون بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از مـیدان کهنـه عبور مـیکرد کـه چشمش بـه ذغالفروشی افتاد. مرد ذغالفروش فقط یک شلوارک بـه پا داشت و مشغول جدا ذغال از خاکه ذغالها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریـان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود. ناصرالدینشاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغالفروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی بـه سر که تا پای او گفت: «جنـهم بودهای؟»
ذغال فروش زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغالفروش خوشش آمده و گفت: «چهی را درون جهنم دیدی؟»
ذغالفروش حاضرجواب گفت: «اینـهائیکه درون رکاب اعلاحضرت هستند همـه را درون جهنم دیدم.»
شاه بـه فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغالفروش فکر کرد اگر بگوید شاه را درون جهنم دیده کـه ممکن هست دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید کـه ندیدم کـه حق مطلب را اداء نکرده است. بعد گفت: «اعلاحضرتا، حقیقش این هست که من که تا ته جهنم نرفتم!»
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-آکا ایران
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نـه گلی مـی شکفت و نـه لبخندی بر لبی مـی نشست صدایش اعتراضی بود کـه در گوش زمـین مـی پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر مـی کرد درون دایره قسمت نا زیبایی ها تنـها سهم اوست و نظام احسن عبارتی هست که هرگز او را شامل نمـی شود . کلاغ غمگینانـه گفت : کاش خداوند این لکه سیـاه را از هستی مـی زدود و بالهایش را مـی بست که تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمـی هست که هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو بـه وجد مـی آیند . سیـاه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت .
خدا گفت : سیـاه چونان مرکب که زیبایی را از آن مـی نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد. خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! به منظور من بخوان. این منم کـه دوستت دارم سیـاهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. این بار اما عاشقانـه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.”
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع - آکا ایران - عرفان نظر آهاری
ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست
وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانـهای
من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق بـه عشاق تحفه بر
چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا کـه مایـه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کردهای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن بـه زنگلهام کانم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شـهادتست
چون مؤمنم شـهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکتههای پریشانم آرزوست
ای باد خوش کـه از چمن عشق مـیرسی
بر من گذر کـه بوی گلستانم آرزوست
در نور یـار صورت خوبان همـینمود
دیدار یـار و دیدن ایشانم آرزوست
شعر و داستان/امـین فرومدی
منبع-سایت گنجور
این شعر را چهی درون کدام آهنگ خوانده است؟
برای معرفی آهنگهایی کـه در متن آنـها از این شعر استفاده شده است کلیک کنید.
حاشیـهها
تا بـه حال ۲ حاشیـه به منظور این شعر نوشته شده است. به منظور نوشتن حاشیـه کلیک کنید.
دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:58 | نوشته شده بـه دست امـین فرومدی | ( )
poetry daughter came to my dream one night
in her hands were a guitar and a cup of love wine
her music of eyes took me to the eternity of love
Where people will reach to calm and peace
and i fielt free of all angonies since that night
Amin Foroumadi
شعر و داستان/امـین فرومدی
پرویز پرستویی متنی از یک داستان آموزنده و زیبا را درون صفحه اینستاگرام خود بـه اشتراک گذاشت.
"سالها پیش مدتی را درون جایی بیـابان گونـه بـه سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را درون آن بیـابان درون اختیـار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی کـه برای بودن درون آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی بـه نظر مـی رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم مـی شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مـی کرد. که تا روزی کـه آن سگ بیمار شد. بـه دلیل نامعلومـی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد که تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت کـه نگه داری او بسیـار خطرناک هست و حتما کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را د. از من خواست کـه او را از ملک بیرون کنم که تا خود درون بیـابان بمـیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت مـی کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم. که تا اینکه روزی برگشت. از ی مخفی وارد شده بود کـه راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همـه قواعد علمـی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمـی دانم چه کار کرده بود و یـا غذا از کجا تهیـه کرده بود. اما فهمـیده بود کـه چرا حتما آنجا را ترک مـی کرده و اکنون کـه دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود. درون آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود کـه نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی بـه من گفت کـه تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت کـه سگ درون آن اوقاتی کـه بیرون شده بود هر شب مـی آمده پشت درون و که تا صبح نگهبانی مـی داده و صبح پیش از اینکهی متوجه حضورش بشود از آنجا مـی رفته. هرشب...! من نتوانستم از سکوت آن بیـابان چیزی بیـاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا درون خود خرد کرد و فروریخت. او همـیشـه از اساتید من خواهد بود.
منبع-سایت ثامن پرس
ادبیـات ایران، هم آثار ضعیف دارد و هم آثار قوی. ولی مشكلش این هست كه بازار منظم ندارد.در این گزارش نظر مصطفی رضیئی (مترجم)را مرور کرده ایم:
همـیشـه فكر مـیكنیم كتاب خوب، راه خودش را باز مـیكند. ولی درون واقعیت، چنین نیست. كتاب خوب، درون شرایطی كه راه باشد، راه خودش را باز مـیكند و پیش مـیرود. ما بازار حرفهای كتاب نداریم كه درون آن كتاب فارسی بتواند طبق قواعد درست و مرسوم بازار، بـه موفقیت دست یـابد و بعد از موفقیت درون بازار داخلی، بـه بازار خارجی هم صادر بشود. که تا وقتی بازار كتاب ما سنتی باشد، ما همچنان با كتابهایی روبهرو هستیم كه نـه درون ایران دیده مـیشوند، نـه درون خارج از ایران، چون خیلی ساده وقت و زمان آن بازار سنتی تمام شده هست و این بازار دیگر كاركردی ندارد. درون اینجا شرایط بازار بـه چه معناست؟ پاسخش قرارداد درست و حرفهای است، درون كنار آن چاپ و طراحی حرفهای است، درون كنار آن نقد و مرور حرفهای است، درون كنارش پخش درست است، درون كنارش تیراژ خوب است، درون كنارش نگاه موافق خواننده است، بعد از تمامـی اینها، كتاب مـیتواند راهش را درون خارج از ایران هم ادامـه بدهد. نمـیشود ما تمام شرایط حقیقی انتشار كتاب را نداشته باشیم و انتظار داشته باشیم كتابمان درون بازار كتاب خارج از ایران، درون رقابت با كتابهایی كه تمام اینـها را دارند، بـه موفقیت هم دست پیدا كند. یك مثال ساده، موراكامـی درون خارج از ژاپن موفق است، چون درون داخل ژاپن هم موفق است، بعد به هركجا هم برود موفق است، مثل ایران كه موراكامـی هم خوب دیده مـیشود و هم خوب فروخته مـیشود. هر وقت ما بـه شرایطی رسیدیم كه بتوانیم كتابهایمان را بـه بازار كتاب خارج از ایران صادر كنیم، آنوقت بـه موفقیت درون بازار كتاب خارج از ایران هم دست پیدا مـیكنیم.
وقتی ما درون قانون جهانی كپی رایت نباشیم، یعنی درون کارکردهای عینی توسعه این صنعت(نشر) با مشکل روبهرو هستیم. درون بازار امروز دنیـا، شرایط كار مشخص است. یك قانون بینالمللی هم بر آن حاكم است. حتما این قانون را پذیرفت و همگام با شرایط فعالیت درون این بازار حرکت کرد؛ یعنی بخشی از این بازار بود، که تا دیده شویم و بتوانیم از فعالیت درون این بازار بـه نتایج خوبی برسیم. كتاب، درست هست كه كار فرهنگی است، اما درون كنار آن، یك اثر بازاری هست و بازار حساب و كتاب دارد. ما حتما این حساب و كتاب و همچنین این شرایط كار را قبول كنیم و بعد وارد بازار شویم و بگوییم سلام، حال شما چطور است؟ بعد تازه مـیشود به منظور داشتن بخشی از این بازار جهانی كتاب رقابت کرد.
ادبیـات ایران، هم آثار ضعیف دارد و هم آثار قوی. ولی مشكلش این هست كه بازار منظم ندارد. اگر درون تركیـه یـا كانادا یـا هر كشور دنیـا كه بازار كتاب دارد، وارد یك كتابفروشی شوید، از یك كتاب یك نسخه نگذاشتهاند آنجا، ده نسخه حداقل گذاشتهاند، مگر كتاب خیلی قدیمـی شده باشد كه تك نسخهاش مانده باشد یـا كتابفروشی كوچكی باشد. درون یك كتابفروشی معمولی زنجیرهای، یك كتاب تازه و خوب از یك نویسنده نامآشنا، مـیبینید یك ویترین كامل را پوشانده هست و بعضاً مثلاً 1 هزار نسخهاش آنجا درون یك كتابفروشی چیده شده هست و این تیراژ فروخته مـیشود. درون ایران با جمعیت80 مـیلیون، یك كتاب خوب بایستی معادل 1 درصد جمعیت مردم تیراژ داشته باشد، یعنی خیلی ساده 800 هزار نسخهاش چاپ بشود و فروخته شود و دیده بشود. اگر تیراژ كتاب رمان و شعر و داستان خوب هنوز زیر 25 هزار نسخه است، درون بیشتر مواقع حتی زیر 1 هزار نسخه است، یعنی مشكلات خیلی پایـهای داریم. حتما با مشكلات بازار كتابمان طرف بشویم، آنـها را برطرف كنیم و به موفقیت برسیم. مگر نـه این بازار همـین شرایط امروزش را دارد: مرتب كوچكتر مـیشود و در این فرآیند كوچكتر شدن، آثار ادبی خوبش هم محوتر مـیشوند.
فرآوری: زهره سمـیعی- بخش ادبیـات تبیـان
شعر و داستان/امـین فرومدی
ادبیـات ایران و جهان
[شعر و داستان/امـین فرومدی اهنگ اسپانیایی تو ببویی]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 25 Jul 2018 07:27:00 +0000